امروز شنبه 05 فروردین 1396 ساعت 04:32:59

آرشیو پیوند ها درباره ما ارتباط با ما

مازندمجلس - پایگاه خبری مجلس مازندران

کد مطلب : 142315 -تاریخ انتشار : جمعه 24 دی 1395 -ساعت : 18:33

چاپ به اشتراگ گذاشتن

اینجا جماران است؛ بغض و دیگر هیچ...

مازندمجلس: خانه آیت الله هاشمی در نزدیکی حسینه جماران در خیابان سنگفرش شده شهیدحمید حسنی کیا قرار دارد. محله‌ای ساکت که از عصر روز ۱۹ دی ماه در بهت و بغض از دست دادن یکی از همسایگان خود نشسته است.
مازندمجلس: اینجا جماران است، کوچه پس کوچه هایی که هنوز هم نامش با انقلاب گره خورده و گویی سکوتش هم پر شده از اسرار بزرگ آن رفتن ها و آمدن ها، آن گعده ها و جلسات محرمانه روزهای اول انقلاب که یک سویش امام انقلاب بود و سوی دیگرش مردان انقلابی چون آیت الله مطهری، آیت الله بهشتی، آیت الله خامنه ای، آیت الله هاشمی، آیت الله موسوی اردبیلی، باهنر، رجایی و ...مردانی که حال تعداد کمی از آنها باقی مانده اند. 


جماران و سنگفرش هایش اما بعد از رحلت امام کم سیاستمدار به خود ندیده است، آن کوچه تنگ و بلند معروف جماران که در میانه خود حسینیه جماران را در آغوش گرفته و بسیاری از سیاسیون را گرد هم جمع کرده است. شاید یکی از سیاسی ترین نقطه های تهران همینجا باشد؛ جماران!

کوچه شهید حسنی کیا حال پس از سالها دلتنگی برای امامخوبان، از غروب یکشنبه دل آشوبه رفتن هاشمیِ انقلاب هم شده است. اویی که اگر برای همه آیت‌الله  هاشمی بود برای آنها همین آقای هاشمی همسایه شان بود، همسایه ها بغض دارند و با بهت و ناباوری هنوز هم باور نمی کنند که آیت الله هم رفته باشد. 

بغض و دیگر هیچ...

بغض دارند، پنهانش هم نمی کنند، حس و حالشان بعد از شنیدن فوت آیت الله شاید کمی یا حتی بیشتر تفاوت داشته باشد از حس و حال بقیه آنهایی که خبر را شنیدند، شوکه شدند، بغض کردند یا حتی بی تفاوت از کنارش گذشتند.

نوجوان است، سنش آنقدر نیست که بتوان امید داشت زیروبم سیاست را خوب متوجه باشد، اما به رسم همسایگی از او درباره آیت الله هاشمی می پرسم از لحظه ای که خبر فوت را شنید، دختر خانم بغضی می کند و با صداییلرزان می گوید «من و خانواده ام واقعا شوکه شدیم و باور نمی کردیم آقای هاشمی واقعارفت و همه ما را تنها گذاشت. من چون کم سن و سالم خیلی آقای هاشمی را نمی شناسمولی پدر و مادرم می گویند او یار امام و آقا بود. این طور بگویم بعد از امام آقایهاشمی روح انقلاب بود. ذکر خیرشان در محل زیاد است آقای هاشمی احتیاج به تعریف منو امثال من ندارد. او بزرگی بود که از میان ما رفت. همه مردم محل آقای هاشمی رادوست داشتند اگر می دانستند آقای هاشمی در محل قرار است به یک مراسمی برود چونعلاقه زیادی به او داشتند سعی می کردند در آن مراسم حاضر باشند.  ما زندگی او را می دیدیم و اصلا این طور نبود کهاشرافی و تجمل گرایانه باشد. مانند زندگی عادی داشت.»

سالهای اخیر دوست داشتنی تر شد چون...

اهل کسبه هم روزهای شلوغی را تجربه می کنند، چند قدمی از کوچه حسینیه و خانه آقای هاشمیفاصله می گیرم، وارد مغازه ای می شوم و از صاحب مغازه نظرش را درباره آقای هاشمی پرسیدم، خیلی صریح و رُک جوابم را می دهد «هاشمی سال های اخیر دوستداشتنی تر شد، درواقع از وقتی اصلاح طلب شد خوب شد. از این سمت محله کمتر رفت و آمد داشت و بیشتراز طرف خیابان یاسر می رفت. اینکه می گویند تجملگرا و اشرافی بود، بی خود استکسانی که در سطح آقای هاشمی مسئولیت دارند صد برابر او تجملگرا هستند در صورتی کهبنده خدا آقای هاشمی نفر دوم مملکت بود، از اول خانه اش پایین حسینیه امام بود تاروزی که فوت شد.»

در حال عبور از کنار مغازه خواروبار فروشی هستم که گفتگوی صاحب مغازه پشت تلفن توجهم را جلب می کند، درباره شلوغی محله و مسئولینی که دراین چند روز به آن محله رفت و آمد داشتند با فردی آن طرف خط صحبت می کرد، بعد ازآنکه صحبتش با تلفن تمام شد درباره تصور ذهنی اش از هاشمی رفسنجانی می پرسم و اینگونه پاسخ می شنوم که «وقتیخبر درگذشت او را شنیدم ناراحت شدم در واقع باور نمی کردم، من سر و کارم با شیر وماست و خامه و اینکه چه شرکتی ارزانتر جنس لبنی می دهد و اینهاست، زیاد از سیاستسر در نمی آورم ولی این شایعاتی را که در حوزه سیاست پشت سر او می گفتند باورنداشتم».

پسر جوانی  گوشه ای ایستاده و به عکس آیت الله هاشمی نگاه می کند، خودم را که معرفی می کنم اجازه سوال نمی دهد و گویی در حال دردودل کردن است «آقای هاشمی همسایه و هم محلیما بود بعد از اعلام خبر فوت، حالت های رفتاری و صحبت های او به خاطرم می آید و ازاینکه دیگر نیست ناراحت می شوم. در این مدت همه می گویند خدا بیامرزتش. من برخوردنزدیک با آقای هاشمی نداشتم برخی مواقع می دیدم که با بنزش از محله رد می شد و میرفت. برعکس آنچه درباره زندگی اشرافی او می گویند معتقدم خودش این طور نبود اما رفتاردور و وری‌هایش مقداری باعث و بانی این برداشت ها می شد.» می پرسم نگرانی؟ جواب می دهد«برخی می گویند وقتی شنیدیمنگران آینده شدیم اما من چنین اعتقادی ندارم چون هیچ اتفاقی نمی افتد. به نظرم اینحرف ها جوسازی است تا برخی از آب گل آلود ماهی بگیرند.»

سراغ کاسب دیگر محل می روم، خیلی اهل گپ و گفتنیست، وقتی از او درباره دیدگاه مشتریانش نسبت به فوت آیت الله سئوال کردم گفت «من سعی می کنم زیاد درباره مسائل سیاسی و کشور با مشتریانم هم صحبت نشوم اما در کلهمه آقای هاشمی را دوست داشتتند، یکی از دوستان هم خدمتی من چندی پیش تصادف کرد وبه رحمت خدا رفت. در یکی از روستاهای خمین دفنش کردند. من به خاطر علاقه و رفاقتنزدیکی که با او زمان خدمت داشتم وقتی خبر فوتش را شنیدم به آنجا رفتم. حدود 3ساعتی داشتم حوالی خمین با ماشین می گشتم تا آن روستا را پیدا کردم و بر سر مزارشرسیدم و فاتحه خواندم. اگر این علاقه نبود از همین تهران برای شادی روحش فاتحه میخواندم اما وقت گذاشتم رفتم و آنقدر گشتم تا بالاخره آرامگاه او را پیدا کردم.

الان هم همین است مردم آقای هاشمی را دوست دارند که از شب اعلام خبر درگذشتش وقتگذاشتند در این ترافیک سنگین به دم منزلش آمدند فردای آن روز هم محله شلوغ بود وروز تشییع جنازه هم دیدیم که از سراسر کشور کسانی آمده بودند تا در این مراسم شرکتکنند.»

یکی از مشتری ها که در حین این گفتگو وارد مغازه شده هم وارد گفتگو می شود و می گوید «آقای هاشمی سال ها دراین محله زندگی می کرد خانواده و اقوامشان با کسبه ارتباط دارند و خرید می کنندارتباط نزدیکی بین خانواده ایشان و اهل محل و کسبه همیشه بوده است. آقای هاشمی یککارنامه ای از اوایل انقلاب نزد مردم داشت. طبیعتا سیاسیونی در اینسطح موافق و مخالف دارند. آقای هاشمی پاسخبه مطالبات مردم را دنبال می کرد و حتی اگر قدرت انجام این کار را نداشت اما اینمطالبه مردمی را به زبان می آورد تا مسئولان به این مسائل توجه کنند درمجموع اهل محل با خانواده آقای هاشمی ارتباط خوبی داشتند و برای ما نیز ایشان هم‌محلیمحسوب می شد».

همین طور که در خیابان شهید حمید حسنی کیا قدممی زدم و از اهل محل درباره آیت الله هاشمی رفسنجانی سئوال می کردم سه رفتگر افغانی خود را وارد بحث کردند، یکی از آنها اعتماد بهنفس بیشتری برای سخن گفتن با یک خبرنگار را داشت«از کودکی وقتی درافغانستان بودم هاشمی رفسنجانی را می شناختم و از خبر فوت او ناراحت شدم» دو نفردیگر نیز همین نظر را داشتند، وقتی با تعجب سوال میکنم چطور یک غیرایرانی باید ناراحت باشد می گوید« ما سالهاست در ایران زندگی می کنیم،  اقای هاشمی شخصیتی مردمیبود» آن دو رفتگر دیگر نیز به نشانه تأیید سر تکان می دهند و مشغول کار خودشان می شوند .

اهل محل فکر می کنند یتیم شده اند...

گویی اهالی محل علاقه زیادی به حرف زدن درباره همسایه از دنیا رفته خود دارند، آنچنان که یکی دیگر از اهالی خودخواسته پیشم بیاید و بگوید «مگر می شود هاشمیزندگی اشرافی داشته باشد. ضدانقلاب و مخالفان اهداف هاشمی و رهبری نظام چنین حرفهایی را پشت سر او مطرح می کردند، هاشمی زندگی اش را برای پیروزی انقلاب داد. آنزمانی که کسی جرأت نمی کرد واژه انقلاب را به زبان بیاورد از اموال شخصی خودش برایپیروزی انقلاب هزینه کرد. الان مردم محل احساس می کنند با فوت آقای هاشمی یتیمشدند. خیلی جاها آقای هاشمی از شخصیت خودش برای حفظ نظام و انقلاب گذشت کرد. اوجمحبوبیت هاشمی رفسنجانی نزد مردم مربوط به سال 92 است وقتی که برای نامزدی درانتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرد اما ردصلاحیت شد. او این مسئله را خیلی راحتقبول کرد و پذیرفت و به خاطر مصلحت نظام کنار رفت. درصورتی که همه می دانستند اگرتأییدصلاحیت می شد رأی می آورد.»

پیاده روی ایت الله در محله و سلام و علیک با مردم

میوه فروش محل هم که به لحاظ سنی جا افتاده نشانمی داد می گوید«هاشمی را از اول انقلاب می شناسم. گاهی اوقات به حسینیه امام میآمد یا به ندرت در محله نیز پیاده روی می کرد. برخوردش با مردم خوب بود هر کس رامی دیدید سلام و علیک می کرد. کسی که در خانه او کار می کرد می آمد از من وسیله  میخرید آقا جلال تا مدت ها این کار را می کرد که فوت شد بعد از او آقا ماشاءالله برایمنزل آقای هاشمی از من وسیله می خرید. البته بیشتر حاج آقا از سمت خیابان یاسر رفتآمد داشت.»

خانم مسن چادری هم وقتی از حسش در لحظه شنیدن خبر فوت آیت الله هاشمی می پرسم، اشک درچشمانش جمع می شود و با بغض می گوید «وقتی خبر فوت آقای هاشمی را شنیدم از خود بیخود شدم، عصر روز نوزدهم بچه هایم از وسط شهر تهران به من زنگ زدند و خبر فوت آقایهاشمی را دادند. هاشمی مَرد و مردم دار بود و کمک به مردم می کرد، خدا رحمتش کند وروحش شاد. مردم محل نیز درباره اش بد نمی گفتند و همواره از او به خوبی یاد میکردند. دیدم که خیلی از مردم محل به خاطر درگذشتش اشک ریختند.»

در مسیر برگشت سر خیابان شهید حمید حسنی کیا تاکسیایستاده بود و راننده صدا می زد مترو تجریش. سوار شدم گفت «از سمت خانه آقای هاشمیآمدی، آنجا بودی؟» گفتم «خبرنگارم، شما آقای هاشمیرا چقدر می شناختی» جواب داد«خوب بود، ما وقتی توی ایستگاه تاکسی بودیم میدیدیم که با بنزش می رفت یا می آمد. اتفاقا چند ماهی بود که بنزش را عوض کرده بود،روز قبل از فوتش سرخط منتظر مسافر بودم ساعت 8 و نیم صبح بود دیدم آقای هاشمی سواربر بنزش خلاف جهت مسیر معمول هر روز از جلوی ما عبور کرد و رفت. پیش خودم گفتم چراامروز آقای هاشمی خلاف جهت هر روز می رود. در کل آدم خوبی بود مردم دوستش داشتند.»

خاطره ای نیز درباره کورسگذاشتن با بنز آیت الله برایم تعریف می کند«سال 85 یک پیکان داشتم همیشه دوموتور سوار ماشین آقای هاشمی را اسکورت می کردند. آن روز داشتم سوار بر پیکانم کهخوب هم گاز می خورد می رفتم، از پشت سر شنیدم می گویند پیکان برو کنار و راه و بازکن؛ در آینه دیدم ماشین آقای هاشمی پشت سر من است نرفتم کنار گازش را گرفتم. چندبار دیگر اعلام کردند پیکان برو کنار و راه و باز کن، نرفتم تا بالاخره یکی ازموتورهای اسکورت جلو آمد و من را به کنار فرستاد و ماشین حامل آقای هاشمی و اسکورتشسریع از کنار پیکان من رد شدند این هم خاطره من بود با اکبرآقا».

دم مترو تجریش از تاکسی پیاده می شوم، چندنفری با هم درگیری لفظی و فیزیکی پیدا کردند، وقتی روی پله برقی می ایستم، آقایی کناری با لحنی شکایت گونه می گوید«برخی رعایت نمی کنند که ایامعزاداری است». کمی مکث می کند و رو به من  جمله ای محتاطانه می گوید «آقای هاشمی هم فوت شد،این همه پشت سرش حرف بود ولی شاید از خیلی ها بهتر بود.» سپس دو پله را یکی کرد و سریعبه طرف پایین رفت.

همه دلتنگ او شدند؛ هم آن کوچه، هم این همسایگان، هم همه مردمی که او را نخستین بار در قاب تلویزیون کنار امام و زمانخواندن حکم نخست وزیری مهندس بازرگان دیده بودند...


منبع : نامه نیوز


لینک کوتاه مطلب :


برچسب ها : هاشمی - انقلاب - درباره - زندگی - گویند - جماران - داشتند - مغازه - دارند - رفسنجانی - ماشین - خانواده - خیابان - شنیدم - ناراحت - حسینیه - همسایه - داشتم - پیکان - اشرافی - علاقه - تهران - کردند، - اعلام - فاتحه - بالاخره - درگذشتش - رفتگر - تجریش - وسیله - تاکسی - اسکورت - نرفتم - پیاده - اهالی - ارتباط - «آقای - همیشه - مردمی - مسائل - گفتگو - تجملگرا - تفاوت - آنقدر - سیاست - آقایهاشمی - بیشتر - شنیدن - روزهای - سیاسی - دارند، - تعریف - دانستند - اینجا - پایین - دراین - گفتند - اینکه - شلوغی - زیادی - مراسم - دیدیم - سئوال -

نظر شما در مورد : اینجا جماران است؛ بغض و دیگر هیچ...

*

*


آخرین اخبارپربحث ترین ها