مازندمجلس - پایگاه خبری مجلس مازندران

کد مطلب : 147429 -تاریخ انتشار : جمعه 29 بهمن 1395 -ساعت : 04:00

چاپ به اشتراگ گذاشتن
امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبری خیلی در امور مالی زندگیشان سخت گیر هستند/ روایتی از دخل و خرج زندگی رهبر انقلاب

حجت الاسلام رسولی محلاتی:

امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبری خیلی در امور مالی زندگیشان سخت گیر هستند/ روایتی از دخل و خرج زندگی رهبر انقلاب

مازندمجلس: با مرحوم منتظری خیلی رفیق بودم، ایشان خیلی ساده بودند، زود تحت تاثیر مسائل قرار می گرفت.
مازندمجلس: سرویس سیاست مشرق - میهمان این هفته برنامه دست خط کسی است بنیانگذار جمهوری اسلامیشیفتۀ دست ­خط و نوع نگارششان بودند و یکی از یاران دیرین امام خمینی(ره) بودند،کسی که از زمان مرجعیت حضرت امام در دفتر امام خدمت ایشان بودند و بعد از آن هم 27سال است که در دفتر رهبر معظم انقلاب همان کاری را انجام می دهند که در زمان حضرتامام در دفتر امام انجام می دادند و حرفهای بسیار گفتنی برای ما دارند، از امام،از انقلاب، از رهبر معظم انقلاب تا به امروز، حرفهایی که شاید نگفته باشند و ایشانخیلی کمتر جلوی دوربین می آیند و این افتخار نصیب دست خط شده است که بعد از مدتهابتوانیم صحبتهای ایشان را بشنویم. امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبر انقلاب خیلی در امور مالی سخت گیر هستند/ ماجرای روان نویسی که رهبری نپذیرفتند 

میهمان برنامه دست خط این هفته  حجت الاسلامسیدهاشم رسولی محلاتی از اعضای دفتر حضرت امام(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی واز اعضای دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی بودند که مشروح گفتگوی محمدحسین رنجبران و ایشان در ادامه از نظرتان می گذرد:


مجری: خیلی ممنون که به ما وقت دادید می دانم شما خیلی اهلبرنامه های تلویزیونی نیستید ولی به ما لطف کردید و محبت کردید.

خواهش می کنم در خدمت شما هستم.

مجری: از اینجا شروع کنیم و بخصوص از آشنایی شما با حضرتامام، بهتر باشد چون حرفهای شنیدنی از شما زیاد داریم، پدر بزرگوار شما رفاقتدیرینی با حضرت امام داشتند، شما از طریق پدر با حضرت امام آشنا شدید؟ دریچهآشنایی شما از کجا بود؟

از همان اوایلی که من آمدم قم یادم است که پدر من با مرحومامام و مادر من با همسر امام رفت و آمد خانوادگی داشتند و پدر من از همان سالهایاول که یادم است علاقه عجیبی به مرحوم امام داشت، حتی پدر من برای ایام ماه مبارکرمضان و محرم و صفر که تعطیلی درسها بود ومعمولاً آقایان می رفتند برای تبلیغ، می رفتند خمین و یک عمویی هم داشتم در خمینبود که من هم گاهی می رفتم آنجا، یا تابستانها می آمدند محلات و محلات بودند وامام(ره) هم تابستانها زیاد محلات می آمدند و هم گاهی هم خمین می رفتند، من یادماست آنجا هم باز ارتباط برقرار بود، امام می آمدند منزل ما، پدر من می رفتند. اینباعث شد که ما با خانوادۀ امام و خود امام و خانم امام ارتباط خانوادگی داشتیم.

مجری:­ با حاج آقا مصطفی هم سن بودید؟

بله حتی قبل از اینکه ما طلبه شوم حتی در مدرسه ابتدایی هممن با ایشان آشنا بودم و رفیق بودیم، بعد که طلبه شدم با مرحوم حاج آقا مصطفی باهم طلبه شدیم و هم مباحثه با ایشان بودیم، یک عکسی از ایشان دارم در خاطراتمان، منبا کلاه و یک پالتو و عبا، مرحوم حاج آقا هم با کت و شلوار که این عکس باعث اشتباهبعضی از این رسانه ها شده بود، یک وقتی به عنوان عکس مرحوم آقای لواسانی و امامچاپ کرده بودند که بعد من به آنها تذکر دادم و آن عکس را فرستادم. از آن زمان مابا حاج آقا مصطفی هم رفیق بودیم، هم درس بودیم و هم مباحثه بودیم. یکی دیگر ازدیگر هم مباحثه های ما مرحوم آقای فاضل لنکرانی(ره) بودند که ایشان به مرجعیت همرسیدند.

مجری: در خاطرات شما خواندم که پدر شما که رفتند امامزادهقاسم شمیران مستقر شدند به توصیه آیت الله بروجردی، امام هم تابستانها بعضاً میآمدند آنجا.

بله. واقعاً این رفاقت باعث شده بود امام اصلاً ییلاقاتش راهم می خواست انتخاب بکند، جاهایی که پدر من بود و ییلاقی هم بود، آنجا را انتخابمی کردند.

مجری: اینقدر صمیمی بودند!

بله خیلی علاقه داشتند، پدر من واقعاً فدایی امام بود وعجیب علاقه داشت حالا داستانهایی داریم از این ارتباط و علاقه.

مجری:­ جایی هم خواندم پدر مریض می شوند، امام می روند پزشکقم را برای ایشان می آورند.

بله. پدر من یک کسالتی پیدا کرد آن زمان حصبه می گفتند کهدوران بیماری معمولاً 10، 20 روز طول می کشید حتی بعضی ها می مردند ولی بعضی هابعد از 10، 20 روز خوب می شدند، پدر من دچار بیماری حصبه شده بود و حالش هم خوبنبود، طلبه های محلاتی حجره ای داشتند در مدرسه فیضیه، امام می بیند چند روزی خبریاز پدرم نیست، چون پدر من در جلسات و درسها شرکت می کردند، آن زمان هم تعداد طلبهها و علما کم بود، یک روز امام می آیند درِ حجره محلاتی ها می گویند آقای آقا حسین(آن زمان به پدرم می گفتندآقای آقا حسین) کجاست؟ می گویند در خانه بیمار است، بعدامام می پرسند حالش چطور است؟ می گویند ما خبر نداریم، امام ناراحت می شود میگویند شما چه طلبه هایی هستید که خبر از آقای آقاحسین محلاتی، همشهری خودتانندارید؟! امام وقتی می فهمند پدر من بیمار است، می روند سراغ دکتر مدرسی که آنزمان رئیس بیمارستانهای قم بود، رئیس بهداری قم بود با علما هم خیلی رفیق بود ودکتر حاذقی هم بود و همه هم او را قبول داشتند، امام شب می روند دکتر مدرسی رابرمی دارند می آورند، واقعا نیمه های شب بود من دیدم در می زدند، من رفتم دیدمامام هستند و دکتر مدرسی، در را باز کردم آمدند داخل، خانه کوچکی داشتیم در دالاناین خانه دو پله می خورد می رفت داخل اتاق، پدر من هم داخل همان اتاق بستری بود،اتاق دم در، دو پله هم می خورد و می آمد داخل حیاط. من سلام کردم امام وارد شدندپای همان پله های اتاق امام ایستاد و دکتر مدرسی آمد بالا و معاینه کرد و طی اینمدت امام ایستاده بودند همانجا و وقتی دیگر دکتر از بالای سر پدر من بلند شد، امامبا حس نگرانی پرسید حالش چطور است؟! گفت الحمدلله ایشان عرق کرده (چون آن زمان اگرعرق می کردند در بیماری حصبه دلیلی بر بهبودی بود) دیگر حالشان را به بهبودی است وامام هم گفتند الحمدلله، تمام این مدت که شاید 20 دقیقه طول کشید، امام سرپاایستاده بود و منتظر بود ببیند چه شده، اینقدر علاقه داشت.

از آن طرف هم پدرمن واقعا فدایی امام بود، حتی یک سفری که امام عراق بودند، پدر من برای تهیهگذرنامه اقدام می کنند و گذرنامه ­شان را که می گیرند ساواک آن زمان روی گذرنامهها و سفرها نظارت داشت مخصوصاً عراق، پدر من را خواسته بودند و گفته بودند میخواهی عراق بروی، برای چه می خواهی بروی؟ گفته بود اول زیارت ائمه اطهار علیهمالسلام و دوم هم زیارت امام خمینی، رسماً خیلی صریح گفته بود، همین باعث شد مدتیگذرنامه پدر من را نگه دارند و خلاصه به شکلی ایشان بالاخره رفت. غرض اینکه اینباعث شده بود ما با حاج آقا مصطفی خیلی رفیق باشیم.

مجری: با حاج آقا مصطفی جدا از حوزه، تفریح هم می رفتیدچاله حوض قم؟

ما درس و بحثمان که تمام می شد، پشت مدرسه فیضیه یک زمینیبود بغل رودخانه که الان آن زمین شده است مسجد اعظم قم، ما با مرحوم حاج آقا مصطفیو مرحوم آقای فاضل لنگرانی می رفتیم آنجا به قول قمی ها مرّبازی می کردیم، یعنیچوگان، مرحوم فاضل در توپ زدن خیلی استاد بود، مرحوم آقا مصطفی در گرفتن توپ خیلیاستاد بود که اینها شناخته شده بودند، آن زمان این یک سرگرمی بود برای طلبه ها وورزش طلبه ها فقط همین بود، ما هم می رفتیم.

مجری: چه بود می گفتند بعضی از علما می بینند ناراحت میشوند شهریه هایشان را می گفتند قطع بکنند؟

نه آن چاله حوض بود، آن زمان استخر عمومی که نبود، حمام هایقم آن زمان یک منبع آبی داشتند، حالا هم شاید داشته باشند نمی دانم، آنجا آب پر میکردند که هر وقت احتیاج داشتند از آنجا استفاده می کردند منتها اینها را به صورتاستخر درآورده بودند که تابستانها که مشتری حمام کم است، هوای قم هم گرم بود درچاله­ ها را باز می کردند و آنجا شلوغ می شد، مشتری زیاد داشتند هم آبش خنک بود وهم می رفتند خنک شوند و هم برای شنا. مرحوم حاج آقا مصطفی هم استاد بود در اینفنون شنا، مرحوم آیت الله بروجردی مرجع بود و رئیس حوزه بود، به ایشان گفته بودندطلبه ها می روند چاله حوض، بچه های قمی هم می آیند، آنجا شیطنت می کنند و ایشان همگفته بود طلبه ها نباید بروند و منع کنید طلبه ها را از رفتن و این سبب شد که دیگرافرادی را گذاشته بودند که افرادی که می روند چاله حوض اسمهایشان را می نوشتند وشهریه هایشان را قطع می کردند.

امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبر انقلاب خیلی در امور مالی سخت گیر هستند/ ماجرای روان نویسی که رهبری نپذیرفتند 

مجری: امام به حاج آقا مصطفی خیلی دلبسته بودند.

بله آقای مصطفی اولاد بزرگ ایشان بود، بچه باهوشی بود، درس­خوانبود و واقعاً یک خصوصیات اخلاقی خوبی داشت.

مجری:­ سال 42 که امام زندانی شدند و آمدند بیرون به شماگفتند بروید کارهای دفتر را انجام بدهید، یعنی از آن زمان به دفتر رفتید؟

بعد از سال 42 و زندان امام که داستانهایی دارد، منزل امامشلوغ شد، مراجعه زیاد بود و رفت و آمد زیاد بود، تا آن زمان هم امام کارهایشان راخودشان می­کردند، جواب نامه­هایشان، قبوضی و پول­هایی که به ایشان می­دادند قبض­هایشان،اطلاعیه­های امام، اینها همه به قلم خودشان و خط خودشان وانشای خودشان هم بود، همه را خودشان می­نوشتند، بعد که شلوغ شد دیگر ایشانوقت نمی­کرد همه کارهایش را خودشان انجام بدهند، به من گفتند، شب هم خدمت امام بحثشده بود که شما باید یک کمکی حداقل برای نوشته­هایتان، برای جواب نامه­هایتانبگیرید، یک آقایی هم که الان ایشان هم فوت شده البته خط خوبی هم داشت خدا رحمتشکند، ایشان را معرفی کرده بودند، ایشان هم یک شب رفته بود آنجا و امام هم یکی دونامه گفته بودند، امام از انشای او خوشش نیامده بود، خطش خوب بود ولی انشای او بابطبع امام نبود، به من گفتند حواست جمع باشد ممکن است امام شما را بخواهد، گفتم مندر خدمت امام هستم.

من هم خودم گذشته از اینکه پدرم خیلی علاقه داشت، واقعافدایی امام بودیم در آن زمان، یک روز به من اطلاع دادند امام شما را انتخاب کردهاست، من هم رفتم و شروع کردم به کار، خیلی هم آن زمان سر ما شلوغ بود، چون شاه هنوزبود و انقلاب پیروز نشده بود و امام تازه شروع کرده بودند، تازه آغاز حرکت نهضتبود، امام هم سخنرانی هایی درباره انقلاب داشتند، هم درس امام شلوغترین درسها بود،چون امام گذشته از هوش سرشاری که در مسائل داشند در اکثر علوم امام مجتهد و صاحبنظر بودند، برای درسشان ایشان باید مطالعه می کرد و یادداشتهایی باید می نوشت، بههمین خاطر سر امام شلوغ بود، آن وقت بعد از اینکه امام از زندان آمد، رفت و آمد همزیاد شده بود و منزل امام هم شلوغ بود و هر روز از شهرهای مختلف می آمدند برایدیدار امام که خانه امام هم کوچک بود و خانه امام مرتب بعضی روزها 4، 5 مرتبه پراز ورود مسافرین می شد.

مجری:­ این نوع مراجعات تازه ابتدای نهضت بود!

اینها همه قبل از نهضت بود، مرجعیت امام تثبیت شده بود وایشان هم مقلد زیاد داشتند و مردم هم به نهضت علاقمند بودند، از شهرستانها زیاد میآمدند و همین باعث شد که رژیم به فکر تبعید امام افتاد، همین رفت و آمدهای زیاد وصحبتهای امام..

مجری:­ بعد از 15 خرداد هم مزید بر علت شد...

15 خرداد هم کمک کرد که آنها به فکر تبعید امام افتادند وامام را تبعید کردند. ما تا آن زمان خانه امام بودیم حتی شبی که امام را تبعیدکردند، ما خبر نداشتیم، منزل ما باجک بود، خانه امام یخچال قاضی، یعنی منزل ما شرققم بود، منزل امام غرب قم بود، یادم است آن روز صبح طبق معمول راه افتاده بودداشتم می رفتم سمت خانه امام، خبر نداشتم که امام را شب بردند، یکدفعه وسط راه یکرفیقی داشتم به حاج میررا محمد آئینه ساز خدا رحمتش کند، آن هم خیلی انقلابی بود وعلاقمند به امام بود، داشت از مسجد امام بیرون می آمد، گفت کجا می روی؟ گفتمسرکار، گفت امام را دیشب بردند، گفتم کجا؟ گفت نمی دانم.

مجری: شما زمانی که دفتر امام مشغول شدید از همان ابتدا بهغیر از نگارش نامه ­ها مسئول وجوهات هم شما بودید؟

آن زمان که ما در قم بودیم همینطور مسائل مالی، یعنی اخذوجوهات با من بود، من رسید می ­دادم، جواب نامه ­ها به خط من بود، اجازات زیادی آنزمان امام نوشته که الان هم یک کتابی چاپ کردند «صورت اجازات» فقط اسمها رایادداشت کردند، اکثر آن اجازات یعنی شاید همه آن زمان به خط من بود...

مجری: دستگاه کپی هم نداشتید و همه را باید می نوشتید.

همه را می نوشتیم

مجری: از شما خواندم به غیر از اینکه امام به نیازمندانواقعی کمک می کردند ولی گداپرروی نمی کردند..

آن هم یک داستان جالبی بود، اصلا امام با این شیوه مخالفبود. من یادم است قبلا منزل مرحوم آیت الله بروجردی، گداها و فقرا پشت منزل ایشانیک کوچه ای بود، می نشستند عصرها که می شد مرحوم آیت الله بروجردی یک آقای صادقیای داشت که ایشان کارهای ایشان را می کرد، ایشان یک قدری پول می آورد، مثلا 5تومان یا 1 تومان، یکی یکی به اینها می دادند و اینها بلند می شدند و می رفتند،اینها عادت کرده بودند و فکر می کردند منزل امام هم اینطوری است، می آمدند شب وروز، امام هم آنها را رد می کرد، بعضی از اینها هم سِمج بودند.

یک شب یادم است مرحوم حاج آقا مصطفی آمد به من گفت من رفتمبا امام صحبت کردم که روزی 50 تومان بدهند که شما به این گداها بدهید که می آینداینجا جمع می شوند شما بروید به آنها بدهید که نیایند و شوخی هم کرد و گفت کهکمیسیون ما یادت نرود! گفتم باشد. شب حاج آقا مصطفی به آن مکبری که تکبیر می گفت،گفت بعد از تکبیر بگو کسانی که مستمند هستند و پول می خواهند فردا بیایند از آقایرسولی پول بگیرند، امام نماز خوانده بود و رفته بود او هم بلند گفت، ما فردا صبحرفتیم خدمت امام طبق معمول کارهایم را انجام دادم.

مجری: شما پول را دادید؟

خیر، بنا بود فردا من پول را بگیرم و بدهم، فردا صبح رفتمخدمت امام گفتم آقا مصطفی گفتند شما قرار شده روزی 50 تومان به من بدهید که من بینفقرایی که می آیند تقسیم کنم، قبلش همان روز که می خواستم بروم خدمت امام اتفاقاًیک گدایی آمده بود من یک 5 تومانی به او دادم، علی الحساب از امام می گیریم، بعدرفتم خدمت امام و گفتم، امام خندید و گفت مصطفی درویش استشما به حرفهای مصطفی گوش ندهید، نخیر من از این پولها نمی دهم، گفتم من 5تومان بهحساب پولی که ایشان اعلام کرده بود به یک فقیری دادم، 5 تومان به من داد و گفت این5 تومانی که دادی ولی من دیگر از این پولها نمی دهم، دیگر تمام شد.

مجری: بعد از تبعید امام دفتر امام چطور اداره شد؟

وقتی امام را تبعید کردند، ابتدا مرحوم حاج شیخ علی اکبراسلامی بود، تربتی بود، پدرزن آقای مروارید و آقای موسوی که دربند بود و ایشان همفوت شد، ایشان را آوردند، ایشان هم از علما و علاقمندان به امام بود و مورد توجهامام بود، مدتی ایشان بود، ساواک ایشان را هم تبعید کردند، بعد از ایشان مرحوم حاجشیخ محمدصادق تهرانی پدر آقای کرباسچی معروف از علما بود، ایشان را آوردند و ایشانهم چند ماهی آنجا بودند، کارها را انجام می دادند، ساواک ایشان را هم گرفتند وتبعید کردند به کرمان، آقای اشراقی آمد داماد امام، مدت آقای اشراقی تقریباًطولانی‌تر از آنها شد برای اینکه آقای اشراقی یک عمویی داشت که با دربار ارتباطداشت، روحانی بود ولی با درباریان ارتباط داشت، هر وقت که مثلا می خواستند بیایندسراغ آقای اشراقی، ایشان به عمویش زنگ می زد و او هم رفع و رجوع می کرد، بالاخرهساواک دیدند چاره ای نیست و بالاخره تصمیم گرفتند آقای اشراقی را هم تبعید کنند واو را هم تبعید کردند به همدان، حالا نمی دانم چند سال طول کشید تاریخش یادم نیست.

مرحوم اشراقی را که تبعید کردند، من آمدم تهران نزد آقایمطهری، تهران رفت و آمد داشتم برای وجوهات و کارهای دیگر، گفتم اشراقی را هم تبعیدکردند چه باید بکنیم؟ گفتند برویم آقای پسندیده را بیاوریم، من یادم است من آنزمان یک ماشینی داشتم پژو104 که باریک بود، من با آقای مطهری دو نفری رفتیم خمین،آقای پسندیده را حاضر نبود بیاید، گفتیم دیگر چاره­ ای نیست چون دیگر کسی نیست،شما بیایید و ایشان را با اصرار مرحوم مطهری به قم آوردیم ، در بیت امام، ایشان راکه آوردیم من مطلع شدم خود من هم تحت تعقیب هستم، چون افرادی مانند آقای حاج شیخحسن صانعی را آن زمان گرفتند تبعیدش کردند به یکی از شهرهای آذربایجان، در همانزمان مسجدی در تهران در محله درخونگاه تهران درست کرده بودند، یکی از آشنایان ماآمد سراغ من، من هم چون می دانستم تحت تعقیب هستم و می خواهند من را بگیرند، به منگفتند بیا در این مسجد، من هم رفتم در آن مسجد شروع کردم به نماز جماعت و حتیزمانی که من آمدم تهران، خانه من هم رفته بودند، مرحوم آقای شرفی پدرخانم من بهآنها گفت بود او رفته اصلاً اینجا نیست و من نمی دانم کجا رفته است. این باعث شدکه فهمیدند من آمدم تهران و دیگر آنجا نیستم دیگر نیامدند دنبال من.

مجری:­ شما دیگر دستگیر نشدید؟

نه من آن زمان دستگیر نشدم ولی بعد از آن دستگیر شدم.

مجری:­ چه سالی دستگیر شدید؟

در برگشت از عراق ما قاچاقی رفته بودیم، من آمدم خرمشهر، منرا در خرمشهر دستگیر کردند و بردند ساواک ویک مدتی من آنجا زندانی بودم.

مجری: بعد از تبعید امام...

بعد دیگر نجف بودند تا انقلاب پیروز شد، یعنی قبل از پیروزیانقلاب، امام رفتند پاریس، من پاریس هم رفتم که بعد دیگر من به امام گفتم بمانیمخدمتتان گفتند شما بروید انشاءالله ما همین روزها می آییم و ورود امام همداستانهایی دارد. جامعه روحانیت تهران کارهایی و برنامه هایی برای آمدن امام تنظیمکرده بودند، جلسات زیادی بود در همان ایام که بعضی از جلسات در خانه ما درامامزاده قاسم بود، چون جای پرتی بود خیلی در دسترس ساواک نبود و می آمدند آنجا،یکدفعه ساواک آمد همه را دستگیر کرد و تصادفاً شبی که ساواک آمد آنها را دستگیرکرد من نرفته بودم.

چند روز مانده بود به ورود امام و اطلاع داده بودند امام میخواهد بیاید که شاپور بختیار هم گفته بود ما فرودگاه را می بندیم، بنا شد که جامعهروحانیت بروند در دانشگاه تحصن کنند، خدا رحمت کند مرحوم شهید محلاتی در آن زمان،خیلی فعال بود در این کارها، صبح زود من امامزاده قاسم بودم به من زنگ زد گفتبناست ما جامعه روحانیت برویم دانشگاه تحصن کنیم، شما هم بیا، من اتفاقاً روز قبلشدندانم را کشیده بودم، شب هم نخوابیده بودم، دندانم خونریزی داشت حالم هم خوبنبود، گفتم باشد، تلفن را قطع کردم استخاره کردم که بروم یا نروم، استخاره کردمآیه شریفه آمد که «یا ایها الذین امنوا ما لکماذا قیللکم انفروافی سبیل اللهاثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیوه الدنیا منالاخره» آیات سوره توبه است، ای مومنین چهشده شما را که وقتی می گویند در راه خدا کوچ کنید به زمین چسبیدید و حرکت نمیکنید، «إِلاّ تَنْفِرُوا یُعَذبْکمْ عَذاباً الیماً» اگر کوچ نکنید عذاب دردناکی دچار می شوید، تا این آیه آمدیک مقدار پول به بچه ها دادم و گفتم رفتم، من آمدم جزء متحصنین، مرحوم شهید بهشتیبود، شهید مطهری بود، مفتح بود، خیلی بودند که آن تحصن دنبالش منجر شد به ورودامام که ما از همان دانشگاه رفتیم فرودگاه.

ما خیلی زرنگی کردیم ماشین ما پشت سر ماشین امام راه افتادبه سمت بهشت زهرا ولی یک مقدار که رفتیم جمعیت فاصله انداخت و ما گم کردیم، مادیگر رفتیم مدرسه رفاه، منتظر امام بودیم تا شب شد، پایان شب بود که امام گم شدهبود، ما از امام خبر نداشتیم کجاست!

امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبر انقلاب خیلی در امور مالی سخت گیر هستند/ ماجرای روان نویسی که رهبری نپذیرفتند 

مجری: چطور؟!

امام در بهشت زهرا (فیلمش است) جمعیت فشار میآورند به طوری که تمام محافظین را عقب می زنند و امام تنها می ماند که عمامه اش ازسرش می افتد و عبایش می رود، آقای ناطق ایناامام را از لابه لای جمعیت نجات می دهند.

مجری: آقای داماد شما.

بله. از لابه لای جمعیت بیرون می کشند و می برند داخل هلیکوپتر و خود آقای ناطق گفت که گفتم معطل نکن بلند شو برویم و با هلی کوپتر می آینددر بیمارستان امام و آنجا، قرار هم همین بوده انگار، ما حالا در مدرسه رفاه منتظربودیم و خبر هم نداشتیم، آقای ناطق می گفت من به امام گفتم شما از پشت این کوچهبیایید، چون ما باید شما را نجات بدهیم چون نمی گذارند مردم اگر بیایند، ایشان گفت امام را نشاندیم عقبماشین و گفتم عمامه تان را بردارید و سرتان را هم روی پشت صندلی بگذارید که کسیشما را نبیند و نشناسد، ایشان گفت راه افتادیم یک مقدار که آمدیم، امام گفتند شماآقای ناطق؟ من هم گفتم بله من داماد آقای رسولی هستم، امام هم شوخی کردند و گفتندپس فامیل هم درآمدیم! به امام گفتم حالا کجا برویم؟ امام فرمودند نمی دانم کجا،گفتم برویم امامزاده قاسم منزل آقای رسولی؟ گفتند آنجا دور است، بعد خود امام دربین راه یادش می افتد که بروند خانه فامیلشان، می روند آنجا یک غذایی می خورند وبعد همانجا بودند.ساعت 9، 10 آخرهای شب بود که ما باخبر شدیم دیدیم شلوغ شده وگفتند امام آمد، ما خوشحال شدیم و تا آن لحظه همه نگران بودیم چون مشخص نبود امامکجاست.

مجری: یعنی فقط آقای ناطق بودند و امام.

آقای ناطق و البته احمد آقا هم با آنها بوده.

مجری: امام رفتند قم و ناراحتی قلبی گرفتند و آمدند و گفتندباید دیگر تهران مستقر شوند.

البته همان ابتدا که مدرسه رفاه بودند، تب شان شروع شدهمدام تب می کردند، مثلا امروز تب می کردند با دارو خوب می شد، دوباره فردا تب میکردند، این تب بعضی ها را نگران کرده بود، آقای ناطق آمد گفت رفقای ما می گویندامام را جادو کردند و این تب‎ها مربوط به جادو است و برای امام خطراتی در پیش است، گفتمن خجالت می کشم به امام بگویم، گفتم امام این حرفها را مسخره می کند، گفت همه مانگران هستیم چه کنم؟ گفتم حالا شما برو همین را به امام بگو، ولی بدان که امام تورا مسخره می کند امام به این حرفها عقیده ندارد، او خودش را آماده کرده بود و رفتهبود نزد امام، گفت آقا دوستان ما می گویند شما را جادو کردند و رفع جادو هم به ایناست که چه کنید ـ دو سه بار دیگر هم پیش آمده بود که من خودم واسطه اش بودم ـ امامیک خنده ای کرده بود و گفته بود برو به این آقایان بگو منضدجادو هستم هیچ جادویی در من اثر نمی کند [می خندد]

بعد که امام آمدند جماران چند سال گذشت، نمونه هایی داشت یکنمونه که خود من واسطه اش بودم، خدا رحمت کند مرحوم حاج سیدحسن طاهری خرم آبادی کهایشان هم در خبرگان بود و هم امام جمعه تهران شد، ایشان از قم به من زنگ زد کهکسانی که با علوم غریبه سروکار دارند گفتند یک خطر خیلی شدیدی امام را تهدید میکند و تا دو سه روز این خطر است و باید برای رفع این خطر یک فکری کرد و راههای رفعخطر هم گفتند که چه باید بکنیم و آن کارهایی که دست ما بوده انجام دادیم، چندگوسفند ما کشتیم، چقدر ختم سوره فلان کردیم، دعا کردیم، صدقه دادیم خیلی کارها راانجام دادیم، یادم است ایام فاطمیه هم بود، یک کاری مانده که دست ما نیست و دستشماست به خود امام باید بگویید و آن اینکه باید در حضورامام یک روضه حضرت زهرا هم خوانده شود برای رفع خطر.

من رفتم خدمت امام، وقتی من می رفتم غالباً من و امام بودیمگاهی هم آقای صانعی هم بود کمک می کرد مثلا مهر قبوض را انجام می داد، رفتم نشستمو گفتم آقای طاهری از قم زنگ زده است چنین چیزهایی گفتند، امام گفت آخر این حرفها!گفتم حالا التماس کرده، خواهش کرده، اصرار کرده یک کاری مانده و آن هم گفته من بهشما بگویم، فرمودند چیست؟ گفتم گفته است در حضور امام یک نفر روضه حضرت زهرابخواند، گفت خب روضه اش را شما بخوان، من هم شروع کردم دو سه شعر عربی است درمصیبت حضرت زهرا(سلام الله علیها) (خواندن روضه) ـ یکیاز خصوصیات امام این بود که زود می خندید هم زود گریه می کرد، که آقای کوثری روضهخوان معروف امام، گفته بود بهترین مستمع ما در روضه ها امام است، تا شروع می کنیمبه روضه خواندن امام دستمالش را بیرون می آورد و گریه می کند، واقعا هم گریه میکرد و اشک می ریخت ـ من دیدم با این روضه و دو شعری که من خواندم امامدستمالش را درآورد و شروع کرد به گریه کردن، دکترهای امام ، دکتر عارفی به ماسفارش کرده بودند، مخصوصاً به من گفته بودند این اخباری که به امام می دهید سعیکنید امام را زیاد متاثر نکنید، نگران قلب امام بودیم.

گرفتن قلب امام یا تمام علت یا یکی از علل ناراحتی قلب آنبود ، داستان آن هواپیمایی که با کوه برخورد کرده بود، ما خبردار شدیم امام راآوردند تهران، بستری شدن امام در بیمارستان قلب طولانی شد، چند ماه طول کشید کهدیگر آنجا برای ما دفتری درست کردند و کارهایمان را انجام می دادیم، دکترها گفتندحالا می شود امام را از بیمارستان مرخص کرد، تا آن زمان می گفتند باید آنجا باشد،می توانید ایشان را ببرید ولی یک جایی که نزدیک بیمارستان قلب باشد که اگر یک وقتحادثه ای اتفاق افتاد، راحت امام را بیاورید بیمارستان، به خود امام گفته بودند،امام گفته بودند یک خانه ای من را ببرید مانند خانه مرحوم رسولی، پدر ما خانه ایداشتند در امامزاده قاسم کوچک بود ولی خیلی ساده و باصفا بود، گفتند چنین خانه ایمن می خواهم، به من گفتند، من گفتم خانه ما آماده است، حفاظتی ها و پاسدارها آمدندگفتند اینجا ناامن است، واقعا هم ناامن بود، حفاظی اطراف آن نبود، تا اینکه رفتندجماران، خانه ای که برای مرحوم سیدجمارانی بود، پدر آقای جمارانی فعلی، آنجا رادیدند و گفتند اینجا خوب است و بعد امام منتقل شدند آنجا.

ما هنوز خانه مان امامزاده قاسم بود، من صبح ها می رفتمآنجا حتی گاهی هم پیاده می رفتم، یک جاده ای بود پیاده می رفتم، که بعد پشت خانهما توطئه ای کشف شد و لو رفت و می گفتند اگر 24 ساعت دیگر لو نمی رفت، ما الان دربهشت بودیم جزء شهدا بودیم، پشت خانه ما یک خرابه ای بود که در آنجا یک بمب دستیگذاشته بودند، رفتند بمب را پیدا کردند که آنجا خاک کرده بودند، چون ما آن پشت یکپاسدار داشتیم و هر روز می آمد دنبال من، پشت آن کوچه سوار ماشین می شدیم و میآمدیم، [من الان نقشه اش را دارم] نقشه این بود که وقتی از این پشت آمدند ابتداپاسدارش را بکشیم و بعد این بمب دستی را جلوی او منفجر کنیم و او را بکشیم. من اینرا نمی دانستم، آقای محمدعلی انصاری که آن زمان ملبس بود و حالا همه کارۀ مرقدامام است، ایشان آن زمان در دفتر بود آمد به من گفت و نقشه را هم نشان من داد وگفت ما به امام گفتیم و امام هم من را خواستند و گفتند شما دیگر امامزاده قاسمنروید و من هم گفتم چشم، دیگر از آن ساعتی که امام گفت من دیگر امامزاده قاسمنرفتم.

مجری: چه سالی ازدواج کردید؟

تاریخش را یادم رفته است، من بین 18، 19 سالم بود ازدواجکردم هنوز محاسنم درست درنیامده بود.

مجری: حاج خانم را خودتان انتخاب کردید؟

نخیر. داستان جالبی دارد، حاج خانم ما اهل تفرش هستند،پدرشان هم آن زمان در راه آهن کار می کرد، اینها تهران بودند، مادرخانم من زنی بودکه خیلی اهل عبادت و نماز و جماعت و قرآن بود، به خاطر همین اینها از تهران کوچ میکنند می آیند قم یک خانه ای می گیرند و در قم ساکن می شوند و خیابان باجک قم، منزلما هم گذر الوندیه بود، ما یک همسایه داشتیم به نام خانم امیری که آن هم شوهرشاداری بود، خانواده مذهبی و خوبی بودند، خانم امیری با مادرخانم من با هم آشنا میشوند، خانم امیری در خانه اش روضه هفتگی داشت، مادرخانم هم به مجلس روضه او میرفت، مادر خانم من یک روز رفته روضه خانم امیری، مادر من هم همسایه بود و روضهخانم امیری می رفت، بعد از روضه مادر من به خانم امیری می گوید ما برای آقا هاشمدر فکر هستیم یک دختری پیدا کنیم، نمی دانم چه کنیم؟ مادرخانم من به او می گفتندخانم مومنه، می گوید برای دختر من هم چند مورد آمدند خواستگاری ما رد کردیم، اخیرادو مورد پیدا شده و اصرار هم دارند و یک از آنها هم سید است و دلمان می خواهددخترمان را به سادات بدهیم، خانم امیری مادر من را نشان می دهد و می گوید اگر سید می خواهید، این خانم یک پسریدارد سید است، اتفاقاً دنبال یک دختر هستند و خلاصه سبب می شود مادر من فردا میروند خواستگاری.

مجری:­ مهریه چقدر بود؟

مهریه 500 یک تومانی.

مجری:­ خطبه عقد را چه کسی خواند؟

پدر من مرحوم آقای خوانساری و مرحوم آقای فیض را آورند منزلمادرخانم بنده، صیغه عقد را آن دو بزرگوار و دو مرجع بزرگوار خواندند.

مجری: حاج آقا اهل کمک کردن در کارهای خانه هستید؟ غذا درستمی کنید؟

بله تا جایی که بتوانم، من خیلی آشنا به طبخ غذا نیستم ولیکمک می کنم.

مجری: شما سه داماد معروف دارید یکی حاج آقا ناطق نوری، حاجآقای شهیدی محلاتی که الان رئیس بنیاد شهید هستند و دکتر آخوندی وزیر راه وشهرسازی، چطور اینها دامادهای شما شدند؟

آقای ناطق، ما آن زمان امامزاده قاسم بودیم، ایشان یکآشنایی با ما پیدا کرده بودند ولی نمی دانم از کجا فهمیده بودند ما دختر داریمآمدند خواستگاری.

مجری:­ آقای ناطق بزرگترین داماد هستند؟

بله. بعد از آقای ناطق آقای آخوندی است و بعد از آن آقایشهیدی است، آقای شهیدی محلاتی بود و همشهری بودیم کاملاً می شناختند و آمدند ورفتند. آقای ناطق آن زمان نماینده امام در جهاد سازندگی بودند، آقای آخوندی هم جزءمعاونین آقای ناطق در جهاد سازندگی بود، چون جوان خوش فکر و طراح خوبی بود، آقایناطق ایشان را تشویق می کند چون می خواسته ازدواج کند می گوید برو آنجا و اتفاقاًقبل از ایشان چند نفر دیگر هم آمده بودند و آنها هم صاحب منصبی هستند ولی قسمت باایشان بود.

مجری: با کدام یک از دامادها رابطه صمیمی تری دارید؟

با همه خوب هستیم، ما 5 تا داماد داریم.

مجری: با آنها بحثهای سیاسی هم می کنید؟

بله گاهی به مناسبت. خودشان گاهی می آیند از من سوالاتی میکنند و مشورت می کنند و اگر مشورت نکنند من کاری به کار آنها ندارم.

مجری: سال 76 که آقای ناطق می خواست نامزد ریاست جمهوری شودبا شما مشورت کردند؟

یادم نیست، البته من آن زمان خیلی هم موافق نبودم ایشاننامزد شوند، چون الان هم همینطور است، الان اینها که صاحب پستی هستند مردم دسترسیبه اینها ندارند مرتب می آیند مسجد فرشته یا دفتر پیش ما، با آنها کار دارند ما راواسطه می کنند ما گرفتاری اینطوری هم داریم.

مجری: ­بعضی ها می گویند آقای ناطق سال 76 با الان فرق کردهاست، فرق کرده است؟

نه، از نظر برخورد و خانواده و اینها که...

مجری: از لحاظ سیاسی چطور؟

من خیلی در مورد سیاست با ایشان ارتباط ندارم.

مجری: تا حالا شده به ایشان نقدی بکنید؟

بله بعضی از مسائل را من به ایشانتذکر دادم، حالا ایشان گاهی گوش کرده، گاهی هم من را مجاب کردند که درستاست، گاهی از این بحثها داشتیم.

مجری: آقای شهیدی محلاتی کارشان در بنیاد شهید چگونه است؟

سرش خیلی شلوغ است و حسابی خسته شده است و گاهی روزها میآید آنجا اظهار خستگی و ناراحتی می کند و خودش هم گفته بهآقای روحانی گفتم اگر دوره بعد رئیس جمهور شدید من دیگر نیستم، قطعی گفتم، خیلیخسته شده است، من اطلاع دارم که خوب کار کرده، ایشان قبل از اینجا هم کارهایی کهدر دستش بود انصافاً خوب کار کرده است.

مجری: آقای آخوندی چطور؟

آقای آخوندی آدم مغز متفکرِ طراح است.

مجری: بعضی وقتها به ایشان سفارش می کنید مسکن مهر را تمامکنید؟

نه من خیلی در کار ایشان دخالت نمی کنم.

مجری:­ پس از لحاظ کاری آقای آخوندی را قبول دارید؟

بله خیلی فعال است و خیلی پشتکار عجیبی در کارهایش دارد.

مجری: چند وقت یکبار جمع می شوید؟

معمولاً آنها می آیند، آقای آخوندی هفته ای یکبار باخانواده اش منزل ما می آیند، آقای ناطق البته کمتر سرش شلوغ است، آقای شهیدی هممرتب می آید، هفته ای یک بار را می آیند.

مجری: کلاً از بچه ها و دامادها و دخترها راضی هستید؟

بله همه خوب هستند خدا را شکر.

مجری: بیش از 80 جلد تالیف دارید. بعضی ها به شما لقب«علامه مجلسی دوم» دارند قبول دارید؟

نخیر این دیگر خیلی اغراق است، علامه مجلسی آن همه خدمت وکتاب، الحمدلله خدا این توفیق بزرگی بود که به من داد، من از اوایل طلبگی یک عشق وعلاقه ای به کتاب و نوشتن و تالیف و مطالعۀ بخصوص کتابهای تفسیری و حدیثی داشتم،مجموعه تالیفات و تحقیقاتی که ما داشتیم، چه ترجمه، چه تالیف و چه تعلیق و پاورقیهایی که من به کتابها داشتم زیاد است، من خودم نشمرده ام ولی بعضی از دوستان میگویند تا صد تا تالیف و ترجمه و تصحیح و مقالات است.

مجری: هنوز هم می نویسید؟

الان یک نوشته هایی دارم ولی به آن صورت که کتابی بشود نهنوشته های پراکنده ای دارم، البته اگر یک زمان توفیقی پیدا شود بتوانم جمع آوریکنم می توانم آنها را به صورت کتاب درآورم.

مجری: شما کنار امام بودید بعد از آمدنش به ایران درجماران، لحظات حساسی کنار ایشان بودید، بعضی از لحظات، چیزهای خاصی برای گفتندارید؟ مثلا سر قضیه عدم کفایت بنی صدر خاطره ای از ایشان دارید؟

من با خیلی مراجع آشنا بودم و حتی نزدیک بودم مثلا مرحومآیت الله خوانساری، آیت الله صدر، آیت الله میرزا هاشم آملی ، پدر آقایان آملی‌ها،ایشان 3 سال تابستان می آمد محلات خیلی با هم مانوس بودیم و خیلی هم شیرین و خوشمجلس و خوش تعریف بودند.

مجری: کدام یک از این پسران بیشتر شبیه پدر هستند؟

از نظر صحبت آقای صادق خیلی شبیه پدرشصحبت می کند، از نظر هوش و ذکاوت آقای علی لاریجانی خیلی باهوش و باذکاوت است.

به هر صورت آن جامعیتی که من در امام دیدم هیچکدام نداشتند و امام صرف نظر از بیان وقلم خیلی باهوش بود، خیلی سریع الانتقال بود در مسائل، خیلی عجیب بود.

مجری: مثلاً در مورد خبرهای خوب و بد جبهه چه عکس العملهایی داشتند؟

اولاً ایشان خیلی خونسرد بود در خبرها، خیلی عادی بود، منحتی یادم است اوایل جنگ خیلی اوضاع به هم ریخته بود و خیلی خطرناک بود و هر روز یکخبر ناگوار می دانند که عراق تا کجا پیشروی کردند، اوایل جنگ آقای غرضی استانداربود، ما هم در دفتر امام بودیم و اصلاً یک اتاقی بود که یک تلفن خاص فقط برایاخبار جنگ بود که ما می رفتیم آنجا، نزدیک اذان ظهر بود تلفن آن اتاق زنگ خورد، منگوشی را برداشتم دیدم آقای غرضی است، خیلی ناراحت بود، گفت شما همین الان بروید بهامام بگویید که خرمشهر سقوط کرد و آبادان هم در خطر سقوط است ما چه کنیم؟ من همهمینطور بی عبا، می دانستم امام الان سر سجاده است برای نماز، خانه ای که امامداخلش بودند برای ملاقات، 3 تا کلید داشت، یکی از کلیدها نزد من بود، یکی نزد حاجاحمد آقا بود، یکی هم نزد آقای صانعی بود، ما سه نفر هر وقت می خواستیم برویم نزدامام، راحت می رفتیم و در را باز می کردیم، من آمدم خودم هم ناراحت و نگران بودم،در را باز کردم و رفتم داخل اتاقی که معمولاً امام ملاقات داشتند دیدم امامایستادند سر سجاده و دارند اقامه می گویند برای نماز، تا من وارد شدم، ایشان گفتندچیست؟ گفتم آقای مهندس غرضی پشت تلفن است منتظر است و بهمن گفته است بیایم به شما بگویم که خرمشهر سقوط کرده و آبادان هم در خطر سقوط است،ما چه کنیم؟ امام هم گفت خب بروید به ایشان بگویید آقا جنگ است، جنگ است، اینها راگفتند حی علی الصلاه، حی علی الفلاح، حی علی خیرالعمل و شروع به نماز خواندن کردندو خیلی طبیعی، من آمدم به آقای غرضی گفتم گفتند آقا جنگ است، جنگ است و رفتند سرنماز.

یک بار دیگر یادم است می خواهم بگویم خیلی عادی بود، خدارحمت کند شهید محلاتی نماینده امام در سپاه بود مرتب می رفت جبهه، آخر هم در راهجبهه شهید شد در هواپیما او را زدند، دیدم از سربالایی حسینیه دارد می آید بالا،نفس زنان و خیلی نگران، گفتم چه شده؟ گفت هیچی خلاصه چیزی نمانده، خیلی نگرانم،سپاهی ها و همه ما نگران هستیم، اینها تا پشت اهواز و فلان جا آمدند و پیشرفتکردند و بعد رفت و بعد از چند دقیقه آمد و دیدم خیلی حالش طبیعی است، گفتم چه شد؟گفتم رفتم به امام گفتم تا چه زمانی بناست ما مقاومت کنیم؟ نظر شما چیست؟ گفت امامفرمودند: تا آخرین نفر و تا آخرین خانه ما هستیم برو سراغکارت.

مجری: حس و حال خودشان هم پایان جنگ حس و حال خوبی نبود؟

نه، امام خیلی عادی بود، ، همان روزی که مدرسه را مرحوم آیتالله گلپایگانی روضه داشتند و کماندوها ریختند و چند نفر را کشتند و زد و خوردها،من در خانه امام بودم و روضه نرفته بودیم، نشسته بودیم آقای محمدی گیلانی هم نشستهبود، آمدند به امام گفتند آقا ریختند در مدرسه و زدند و کشتند، چه کردند؟ آقافرمود من تعجب می کنم از این آقایان، بعد کی بود به امام گفتآخر آقا همه نیستند با ما، این آقایان همه عقیده شما را ندارند و شما را تنها می گذارند،تنها می شوید، من یادم است امام فرمود من تشخیص دادم اسلام در خطر است، ما بایداقدام کنیم، من تا جایی ایستادم که من را تکفیر کنند و بگویند این کافر است، ازدین بیرون رفته است.

مجری: آمدند خدمت شما که عضو مجمع روحانیون مبارز شویدگفتید من مبارز نیستم زحمت کش هستم اگر بگذارید روحانیون زحمت کش..

بله وقتی می خواستند این مجمع را تشکیل بدهند، همه رفقایدفتری ما تقریبا همه شون را برده بودند عضو کرده بودند دو نفر از سران آنها حالامن نام نمی برم، آمدند در دفتر نزد من، گفتند به من و من گفتم من کار دارم، کتابمی نویسم، تالیف می کنم، گفتند ما اتفاقا نیاز داریم به نویسنده، هر چه من می گفتماینها یک چیزی می گفتند، آخر گفتم ببینید من مبارز نیستم شما مجمع روحانیون مبارزمی خواهید تشکیل بدهید، من زحمتکش هستم، هر وقت مجمع روحانیون زحمتکش تشکیل دادیدمن می آیم در خدمت شما عضو می شوم.

مجری: شما فکر می کردید سر قضیه آقای منتظری و قائم مقامیشان، اتفاق بیفتد؟ قبلش در دفتر زمینه هایش مهیا بود؟

البته آقای منتظری(ره)، من با ایشان هم مانوسبودم، خیلی رفیق بودم، اولاً ایشان خیلی ساده بودند، زود تحت تاثیر مسائل قرار میگرفت، هر کس هر چیزی به او می گفت زود در او اثر می گذاشت، اخلاق اینگونه داشت خدارحمتش کند، زندگی ساده ای هم داشت، ایشان اصلاً خیلی رُک هم بود، ساده بود بدونهیچ مقدمه ای حرفش را می گفت و گاهی هم پیش امام تند می شد، البته ما نبودیم ولیشنیدم گاهی با عصبانیت به امام چیزی می گفت که چرا شما این کار را کردید؟ امام همواقعاً خیلی تحمل می کرد، خیلی تحمل کرد و نمی خواست به اینجا بکشد، امام خیلیتحمل کرد مثلاً یکی از مواردش این بود که در مورد خود من بود، ایشان (منتظری) در کارهای ائمه جمعه دخالت می کرد، بهم ریختگی ای در اثردخالتهای ایشان پیش آمده بود، این امام جمعه باشد یا آن امام جمعه نباشد و از اینکارها می کرد، امام یک حکم مفصلی به نام من نوشتند ـ که من دارم و در خاطراتم هماست ـ به نام بنده که شما به امور و مسائل ائمه جمعه رسیدگی کنید، آقای منتظریباخبر شده بود و یک تلفنی به من کرد و گفت چرا دخالت می کنید در کار ما و چرا نمیگذارید ما کار خودمان را بکنیم؟ داد و بیداد و به احمد آقا زنگ زده بود، فردا اماممن را خواستند و فرمودند شما دخالت نکنید، یعنی کار بهاینجا رسیده بود که او واقعاً امام را اذیت می کرد.

مجری: یعنی امام تحمل می کرد.

بله خیلی خیلی تحمل کرد، ولی دیگر کار به جایی رسید کهنتوانست تحمل کند، اصلاً مساله قائم مقامی ایشان را امامخبر نداشت، خود خبرگان ایشان را به عنوان قائم مقام تعیین کردند و بعد امام خبردارشد، شاید اگر امام قبلش خبردار شده بود و به او می گفتند، شاید امام اصلاً جلویآنها را می گرفت و نمی گذاشت این کار را بکنند.

مجری: بعد از آن ذهن شما که در دفتر بودید، آدمها و مقاماتمختلف می آمدند خدمت امام، ذهنتان به آقای آیت الله خامنه ای می رفت؟

ماها که نه، در این مسائل نبودیم که بخواهیم بگوییم چه کسیبهتر است، ولی خود امام(ره) بالاخره یک چیزهایی نسبت به آقای خامنه ای داشتند، ولیانصافاً مشی آقا در آن زمان هم نسبت به امام خیلی احترام و ادب بود الان هم هر وقتبه نام امام می رسد، می گوید امام بزرگوار ما و واقعاً خودش را شاگرد امام میداند، الان هم خودش را پیرو امام در کارهایش می داند و دیگران بعضی اینطور نبودند.

مجری: آن لحظه سخت رحلت حضرت امام

بله آن زمان ما جماران بودیم اتفاقاً من رفتم در بیمارستانو بالای سر امام بودم، من لحظه آخر آنجا بودم که دکترها سعی می کردند

مجری: لحظه آخر

بله همان لحظه آخر، که امام را احیا کنند و برگردانند ولینشد، دیگر یکدفعه خبر کردند و آن شب، شب عجیبی بود.

امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبر انقلاب خیلی در امور مالی سخت گیر هستند/ ماجرای روان نویسی که رهبری نپذیرفتند 

مجری: حضرت آقا چطور شما را دعوت کردند برای دفتر؟

من روزها می رفتم مسجد فرشته برای نماز، عصر بود رفته بودممسجد فرشته، آقای میرمحمدی زمان رئیس جمهوری، رئیس دفتر آقا بود، بعد از رهبری همیک مدتی بود، ایشان زنگ زد به من در مسجد فرشته که آقا می خواهند با شما صحبتکنند، گوشی را داد به آقا و آقا فرمودند من می خواستم شما را ببینم، گفتم هر وقتبفرمایید من می آیم، فرمودند پس آقای میرمحمدی وقت مشخص می کنند، گوشی را دادند بهآقای میرمحمدی و او هم گفت همین فردا صبح، من هم گفتم باشد. من گوشی را گذاشتمفهمیدم آقا می خواهند به من کار ارجاع بدهند، استخاره کردم، مضمون آیه این بود کهمن مامورم که تسلیم باشم در مقابل دستورات، خودم می دانستم که چنین چیزی است، جوابمشخص شد که من باید تسلیم باشم.

لذا وقتی رفتم خدمتآقا، ایشان فرمودند من به پدر شما ـ پدر من را هم می شناختند ـ ارادت داشتم به خودشما ارادت و علاقه دارم، حالا که مساله رهبری پیش آمده یک کارهایی است که می خواهمشما بیایید به ما کمک کنید و به شما واگذار کنم، کار ائمه جمعه، کار مسائل شرعی وامور وجوهات، گفتم حقیقتش شما که دیروز زنگ زدید من استخاره کردم این آیه آمد، گفتعجب این دلالت بر عظمت شان شما می کند! گفتم نخیر دلالت بر شان و منزلت شما میکند، من کیستم! خلاصه گفتم چشم.

مجری: آقا و امام چون هر دو را درک کردید چه وجه تشابهاتیدارند؟

خیلی تشابه دارند، البته تفاوتهایی هم دارند اولاً دقتِ درخرج وجوهات و سختگیری در مصارف وجوهات، خیلی دقیق هستند، خیلی در مصرف سخت هستند،زندگانی شخصی داخلی ایشان... یک روز یک کاغذی برده بودم، یک اجازه ای بود ایشانامضاء کند، دیدم ایشان دنبال خودکار است، یک خودکاری بود یک نفر برای من آورده بودمجانی هم آورده بود، ولی برای دفتر به من داده بود ولی نگفته بود برای خودتان، منفوری یک خودکار در کیفم بود دادم ایشان گرفت امضاء کرد و گفت این روان‌نویس خوبیاست، گفتم باشد خدمتتان، گفت برای خودتان است یا برای دفتر است؟ گفتم دفتر دفتر شماست،گفتند نه اگر برای خودتان بود قبول می کردم ولی برای دفتر نه. کسی هم نزد ما نبودکه ایشان بخواهد خودنمایی کند و حتی یک روز من به ایشان گفتم ما گاهی در دفتر شماهستیم تلفن های شخصی می کنیم، گفتم یک وقت منزل کار دارم می خواهم زنگ بزنم، گفتمما اجازه داریم؟ گفتند شما از دفتر من حقوق می گیرید؟ گفتم نه حقوق نمی گیرم،گفتند پس پای حقوقتان حساب کنید. یعنی ایشان (آقا) واقعا سخت گیر است در امور و مسائل مالی و حتیخرج خانواده شان، خرج خانواده ایشان اصلاً از وجوهات نیست، غالباً ایشان مقروض استحتی گاهی آقای حجازی می گوید قرض ایشان خیلی بالا رفته چه کنیم؟

مجری: ما شنیدیم شما خودتان می روید مناطق محروم برای اینکهبه آقایان مسئول گزارش بدهید از نزدیک می بینید، هنوز هم می روید؟

معمولاً مناطق محروم الان زیر پوشش بنیاد مسکن است، سیل یازلزله می آید، ویرانی های زمان جنگ که هنوز هم بعضی از مناطق باقی مانده، همهبرعهده بنیاد مسکن بود و الان هم برعهده همان بنیاد است، ما یک مسئولیتی از بنیادمسکن از طرف امام رفته بودیم، آن زمان رفتیم و الان آقا هم همان مسئولیت را بهبنیاد مسکن .... این سیلی که در سیستان و بلوچستان آمده، خانه های خشت و گلی راخراب کرده و باید دوباره بسازند.

مجری: اهل ورزش هستید؟

بودیم تا حدودی...

مجری: درست است اهل والیبال بودید؟

بله یک زمانی من آبشارزن بودم.

مجری: مسابقات والیبال را تماشا می کنید؟

بله، اتفاقاً گاهی مسابقات والیبال را از تلویزیون تماشا میکنم و لذت می برم، اتفاقاً آقای ابوترابی هم زمانی که نائب رئیس مجلس بود با هم یکسفری رفته بودیم، یک جایی 24 ساعت، مسابقه والیبال بود و ایشان هم خیلی عجیب نگاهمی کرد می گفت بزن، فلان، برو! [می خندد] روزه بود، هرچه به او می گفتیم بیا افطارکن، گفت من ببینم اینها چه می کنند، یعنی اینقدر علاقه داشت.

مجری: یک دست خطی از شما داشته باشیم.

بسمه تعالی

«به عموم دوستان و آشنایان سفارشی که همه پیامبران وائمه(ع) و بلکه خدای متعال فرمودند می کنم و آن تقوای الهی و عمل به دستورات دینیاست که ضامن همۀ سعادتها و کمالات انسانی در دنیا و آخرت می باشد. والسلام علیکم ورحمت الله»


منبع : مشرق


لینک کوتاه مطلب :


برچسب ها : مرحوم - گفتند - بودند، - آمدند - اینها - بودیم - مصطفی - تبعید - تهران - بودیم، - محلاتی - رفتند - رفتیم - دارند - علاقه - البته - اینکه - امام، - مسائل - مدرسه - داشتند - فرمودند - امامزاده - اصلاً - کردند، - گویند - ساواک - خودشان - انقلاب - آخوندی - داشتم - داشتند، - اشراقی - اینجا - بودم، - داماد - کردیم، - امیری - دستگیر - داشت، - برویم - واقعاً - بروید - بیرون - تالیف - نگران - کارهای - بنیاد - گفتند، - واقعا - ارتباط - اتفاقاً - داشتیم - آقایان - نیستم - جمعیت - روزها - دنبال - بیمارستان - زمانی - والیبال - خواستند - خودتان - کنیم؟ - کردید - استخاره - دادند - شهیدی - خلاصه - دخالت - کنیم، - ناراحت - بزرگوار - خانواده - مادرخانم - روحانیون - داریم - کارهایی - وجوهات - خواهند - خواندم - کرده، - محلات - بدهید - نزدیک - گرفتند - تابستانها - منتظری - مرجعیت - ابتدا - بگویید - بدهند، - کارهایش - دادم، - رفتم، - مقدار - مناطق - حرفهای - جمهوری - مطهری - ماشین - داستان - رسولی - برنامه - خواندن - معروف - تومان - اطلاع - رهبری - دوستان - دادیم، - خواستگاری - خبردار - هستیم - ناراحتی - میرمحمدی - آنجا، - جلسات - خرمشهر - مدرسی - گفتیم - درسها - آنزمان - نیست، - نماز، - خواست - مانده - دانشگاه - مباحثه - اینقدر - تشکیل - بیماری - وامام - مبارز - دارم، - تومانی - صانعی - بالاخره - فرشته - بروند - آیند، - نبود، - هستم، - مشورت - کنند، - حرفها -  مجری - اوایل - اصرار - عجیبی - دانستم - منتظر - عقیده - بگذارید - آماده - مسخره - بگویم، - واسطه - عمامه - جماران - طاهری - دوباره - خبرگان - دامادها - خواهم - بگویم - ریختند - زحمتکش - اولاً - سجاده - آبادان - بودید، - باهوش - مثلاً - اتاقی - نبودیم - مساله - آورده - خودکار - محروم - مسابقات - تماشا - اجازه - دلالت - خامنه - تسلیم - ارادت - وجوهات، - مجلسی - یکبار - ناامن - اتفاق - پیاده - بکشیم - ازدواج - ببرید - دکترها - چیزهایی - چیست؟ - نکنید، - برخورد - میکنند - همسایه - سیاسی - هستیم، - ندارم - ندارند - بهآقای - چطور؟ - سازندگی - کنید؟بله - دارید - شناختند - نماینده - غالباً - اینطوری - بالای - همانجا - الحمدلله - بهبودی - دقیقه - بستری - زدند، - خوبنبود، - بیمار - میگویند - همشهری - گیرند - مخصوصاً - مشتری - بروجردی - افرادی - نوشتند - هایشان - گرفتن - خواسته - زیارت - باشیم - استاد - معمولاً - آورند - باشند - اعضای - اسلامی - خواهش - نگفته - دارند، - مقامی - زندگی - سیاست - بنیانگذار - بخصوص - خانوادگی - صمیمی - فدایی - داستانهایی - شوند، - میآمدند - بروجردی، - عمویی - اینباعث - عنوان - مستقر - خصوصیات - زندانی - کارها - روحانی - بکنیم؟ - پسندیده - پولها - خندید - بگیرند، - خوانده - خواستم - گفتم، - بیایید - آوردیم - روحانیت - نرفته - فرودگاه - شوید، - جامعه - تهران، - تعقیب - مانند - آشنایان - جماعت - تکبیر - 5تومان - پیروز - شهرهای - افتاد، - خرداد - کردهاست، - گذشته - بدهید، - زندان - دارد، - انشای - نداشتیم، - معمول - نوشته - کتابی - جالبی - گداها - زیادی - اجازات - بردند، - یکدفعه - مسئول - همینطور - پایان -

مطالب مرتبط با : امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبری خیلی در امور مالی زندگیشان سخت گیر هستند/ روایتی از دخل و خرج زندگی رهبر انقلاب
نظر شما در مورد : امام(ره) خیلی منتظری را تحمل کرد؛ اگر زود خبردار می‌شدند، جلوی قائم مقامی او را می‌گرفتند/ رهبری خیلی در امور مالی زندگیشان سخت گیر هستند/ روایتی از دخل و خرج زندگی رهبر انقلاب

*

*


آخرین اخبارپربحث ترین ها