قائم‎مقامی: حجاب واجب شرعی است اما اجباری نیست

تاریخ انتشار : جمعه 19 آبان 1396 - ساعت : 07:53

کد مطلب: 209759 چاپ به اشتراگ گذاشتن

قائم‎مقامی: حجاب واجب شرعی است اما اجباری نیست

مازندمجلس: سیاست > احزاب و شخصیت‌ها - بررسی ساختار نهاد روحانیت، نقد قدرت، دین حکومتی، اخلاق حکومتی، آسیب‎های ورود روحانیت به حکومت و سخنگویی قدرت و ....سرآغاز گفت و گویی چهار ساعته بود که به شرح تفاوت مفهوم جرم و معصیت رسید و اعلام اینکه «حجاب یک ضرورت شرعی است و اجباری نیست».

مازندمجلس:نسرین وزیری: برای چنین مباحث فقهی و فلسفی‌ پرچالشی چه کسی بهتر از روحانی‎ای که هم شاگرد آیات وحید خراسانی، جوادی‌آملی، میرزا هاشم آملی و ... بوده و امروز کرسی تدریس در حوزه علمیه قم و دانشگاه‎های ایران و اروپا دارد و به قول پرفسور اُدو اشتاین باخ مستشرق معروف آلمانی، طراح گرایش نوینی در الهیات ادیان به نام "الهیات صلح و همزیستی" است. سخن از آیت‎الله سیدعباس قائم‎مقامی، روحانی 53 ساله‎ای است که از جوانترین مجتهدین کاندیداتوری در انتخابات مجلس خبرگان بود و بر اساس شجره‎نامه منتشره در سایتش 42 پشت وی به چهارمین امام شیعیان حضرت زین‎العابدین می‌رسد.

نویسنده کتاب 12 جلدی سلسله مباحث ولايت فقيه که کتاب دیگری با عنوان «فلسفه سیاست» در نقد نظریه‎های ولایت فقیه دارد، بر این باور است که سه ویژگی «نقدرت قدرت و تقابل با آن»، «نخبگی همراه با بدنه اجتماعی» و «سخنگویی دین» نهاد روحانیت را تبدیل به نهاد بی‎رقیبی کرده بود. روحانیتی که بنا بر ضروریات پس از پیروزی انقلاب اسلامی و مطالبه مردم، وارد کار اجرایی شد و این «اضطرار» را تبدیل به «عادت» کرد.
امام جمعه سابق مرکز اسلامی هامبورگ که مدیریت این مرکز اسلامی و آکادمی اسلامی آلمان را بر عهده داشت، «آلوده شدن بخش‎هایی از روحانیت به قدرت» را غیرقابل انکار خواند و با تاکید بر اینکه «قدرت هرگز مقدس نیست»، به نقد دین حکومتی و اخلاق حکومتی پرداخت و گفت: از تئوریزه کردن اخلاق حکومتی، باید ترسید.
او که مقالاتی با محوریت «اكراه و اجبار در دین» دارد؛ با تاکید بر اینکه در اصل دینداری اجباری نیست و در فرعش هم نمی‎تواند باشد، «حجاب» را یک ضرورت شرعی و نوعی «دعوت» خواند به این مفهوم که اگر کسی می‎خواهد دیندار باشد، لازمه آن رعایت چنین حدودی است. وقتی با چهره متعجب ما روبرو شد که شنیدن چنین مباحثی را از یک روحانی باور نداشت، گفت: به عنوان یک روحانی می‎گویم که حجاب اجباری نیست. کما اینکه نماز هم اجباری نیست.

مشروح گفت و گو با این روحانی نو اندیش و عضو جامعه روحانیت مبارز را که مهمان کافه خبر خبرآنلاین بود، در ادامه بخوانید:

 

اخیرا مسائلی که شایدبحث های حجره ای در حوزه بود به فضای رسانه ای کشیده شده است. مسئله نقد روحانیت وشأن روحانیت. از نظر شما جایگاه روحانیت از گذشته تا کنون چقدر تفاوت کرده؟ چهدر تحریم تنباکو، چه ملی شدن بانک، چه نهضت ملی نفت و در ابعاد بزرگتر در انقلاباسلامی، یک روحانی پرچمداری و رهبری جنبش‌های مردمی را در دست داشت. اما الان بهجایی رسیدیم که مراجع از تریبون های مختلف نسبت به ناهنجاریهای احتماعی درجامعه نقد می کنند ولی تغییر محسوسی از طرف جامعه احساس نمی شود. این به نظرتانناشی از چیست؟ آیا می توان گفت که جایگاه روحانیت و مرجعیت از گذشته تاکنون دستخوشتغییر شده یا اینکه سطح دینداری در جامعه کاهش پیدا کرده؟

بنده چون بیش از هر چیز یک معلم هستم، ذهنمهمیشه در اینگونه سوالات به این موضوع منعطف می شود که باید «تعریف محور» بود.وقتی می گوییم شأن روحانیت تغییر پیدا کرده در ابتدا باید ببینیم که اصلا شأنروحانیت چه بوده که تغییر کرده؟ این سوالی است که معمولا در ارزیابی ها و بررسیها، مورد غفلت قرار می گیرد.

به صورت تاریخی اگر برای روحانیت از تاریخ غیبتکبرا، یک نقطه شروع در نظر بگیریم که تقریبا هم فرض درستی است، می توان آن را بهنهاد وکالت در عصر ائمه عسگریین (ع) بازگرداند. حدود هزار سال است که ساختار ونهادی شکل گرفته که در شکل گیری و تثبیت آن، مجموعه ای از مسائل تاریخی، معرفتی،عاطفی، سیاسی، اجتماعی و حتی اقتصادی دخیل بوده است. یعنی مجموعه ای از عوامل قدسیو عرفی در شکل گیری نهاد هزار ساله روحانیت دخالت داشته است. در این هزار سالمهمترین وجه اجتماعی و تاریخی این نهاد ، تقابل آن با قدرت بوده است. نقد قدرت وفاصله گیری انتقادی از قدرت، مهمترین ویژگی اجتماعی روحانیت بوده که صد البته ماهیتاعتقادی و اخلاقی نیز داشته و همین به خودی خود این نهاد را به سمت بدنه جامعه و به تعبیر امروز بخش های مدنی جامعهنزدیکتر می کرد.

این فقط یک جهت نهاد روحانیت بوده ، که خود همینجهت به تنهایی کافی است برای اینکه یک قشری را محبوب و مطلوب بدنه های اجتماعیکند. اما بالاتر از این، روحانیت از امتیازهای دیگری هم برخوردار بود که باز اینمحبوبیت، نفوذ و اثرگذاری را در اقشار مختلف جامعه و لایه های درونی جامعه بسیارتقویت و تعمیق می کرد. یکی از مهمترین این ویژگی ها این بوده که روحانیت از یک "نخبگی توامان " برخوردار بود. نخبگی توامان به این معنا که در عین حالی که ازویژگی های ممتازی نسبت به عموم افراد جامعه برخوردار بود ، یعنی بهره مندی ازسواد، علم و دانش  - مخصوصا در دوره هاییکه طبیعتا قشر باسواد و فرهیخته کمتر بوده اند-، اما هیچگاه این نخبگی باعث نشد کهروحانیان و نهاد روحانیت، متمایز از بدنه اجتماعی قرار گیرند و هم زبانی خود باعامه مردم را از دست بدهند. این یک ویژگی شگرف است که فردی یا نهدی  در عین نخبگی، در متن جامعه و هم زبان و همادراک با آن باشد. هیچ نهادی را نمی توانید پیدا کنید که با برخورداری از این صفاتاینگونه  در مردم اثرگذار و صاحب نفوذباشد. حالا سخنگویی روحانیون از جانب دین، باز عمیقا بر این ویژگی می افزاید. دیندر اعماق فطرت و درون انسان ها حضور دارد و برآمده از عمیق ترین خواسته ها و باورهایانسان است.

روحانیت باید بپذیرد که وقتی ادعا می‌کند لباسش، لباس پیامبر است یعنی معیارش را یک معیار کامل قرار داده و همین را به مثابه معیار نقد دست مردم می دهد. کسی که غنیمت می برد باید غرامت هم بپردازد. شما وقتی که این لباس را منتسب به انسان کامل می کنید، تلویحا این را به مخاطب تان گفته اید که معیار نقدتان هم باید کامل باشد و من را با آن کامل باید بسنجید.

مجموعه این سه ویژگی «نقد قدرت و تقابل با آن»، «نخبگیهمراه با هم زبانی با بدنه جامعه» و «سخنگویی دین»، نهاد روحانیت را می تواندتبدیل به یک نهاد بی رقیب کند، چنانکه کرده بود. علاوه بر این سه وجه، در طول اینهزاره علی الاصول خود روحانیان نیز در ارتباطتشان بامردم ، با اخلاق ، رفتار ومعنویتی که داشتند دائما بر این سرمایه می افزودند . یعنی نه تنها از سرمایه نهادیخود هیچ کم نمی کردند بلکه تصاعدی برآن می افزودند و این نکته بسیار مهمی است. ببینیددر شرایط طبیعی حتی اگر روحانیون از این سرمایه نهادی فقط استفاده می کردند و چیزیبر آن نمی افزودند ، باز افراد روحانیت، در نگاه عموم محبوب ترین ها می شدند. چوناین سرمایه خیلی فزاینده است و به صورت بالنده قدرت این را دارد تا هر کسی که به آنانتساب و اتصال داشته باشد را حمایت و تغذیه کند. اما روحانیت سَلف ، بر حسب میراثتاریخی ای که از ایشان در دست داریم معمولا حتی از این سرمایه استفاده مصرفی نکردهاند و با عملکرد علمی و عملی خود آن را افزایش می دادند.

یعنی در اعصار گذشته فرضا بنده به عنوان یک فردروحانی، آخوند، منبری ، امام جماعت محله و یا مرجع تقلید ، درست است که مشروعیتمرا از انتساب به این نهاد که برخوردار از آن سه خصوصیت بی نظیر و بی بدیل است میگرفتم اما در عین حال در استمرار ، دائما بر این سرمایه نیز می افزودم. مردم، سلوکمعنوی من و بی اعتنایی ام را به دنیا می دیدند ، ایثار و شفقتم را نسبت به خودشانمی دیدند، همراهی مرا باخود در نشیب و فراز زندگی می دیدند، و با مشاهده من بهعنوان یک الگوی عینی و عملی ، اطمینان و باور عمیقی نسبت به آموزه های دینی پیا میکردند. دهها ویژه گی و خصوصیت اخلاقی و رفتاری دیگر ، در کنار آن نخبگی و همزبانیِ توامان ، روحانیت را در نگاه آنان تبدیل به نمونه ای بی رقیب کرده بود. پسچرا نباید عاشق و سرسپرده من روحانی با این خصوصیات شوند؟! این طبیعت انسان است.الانسان عبید الاحسان. می خواهم بگویم این گذشته روحانیت بوده، حالا یکباره اتفاقیافتاد و تاریخ ورق خورد. حالا باید ببینیم که کدام یک از این عناصر در این گذارِتاریخی دستخوش تغییر شده؟

اگر از همان محور اولکه به قول شما «نقد و تقابل با قدرت» بوده بخواهیم به بررسی نقش روحانیت بپردازیم، بهنظر می‌رسد که این مقوله پس از پیروزی انقلاب، دستخوش تغییر شده است، چون روحانیتوارد بدنه حاکمیت شده است.

من هم برای همین پیشینه و سابقه تاریخی اینموضوع را بیان کردم و آن را به دو بخش تقسیم کردم. حالا روحانیت با این سابقه کهگفتم ، اینک یک لاحقه ای هم پیدا کرده که حالا باید نسبت به آن سابقه و کارنامهپیشین ، این لاحقه و کارنامه پسین را بسنجیم. من هنوز وارد این بحث دوم نشده ام و فقطاشاره ای به سابقه تاریخی کردم که روحانیت با پیشینه هزار ساله، حالا با یک پسینه40 ساله پس از انقلاب هم روبرو شده است.

البته در آن هزار سالدر خیلی از مقاطع تاریخی، روحانیت در کنار قدرت هم بوده. مثلا در دوره صفویه، مقامشیخ الاسلامی داشته اند.

حتی قبل تر، جناب خواجه نصیرالدین طوسی که وزیرهولاکوخان بود.

منظورم این است کهآنها در کنار قدرت بودند و محبوب هم بودند. یعنی در عین حالی که شاید به نوعیچسبیده به قدرت بودند  محبوب هم بودند. شایدچون به قدرت نگاه ابزاری نداشتند.

اولا من به سابقه هزارسالانه نهاد روحانیت اشارهکردم و منافاتی  با این ندارد که در برهههایی از این تاریخ طولانی ، افرادی از روحانیت بگونه ای دیگر عمل کرده باشند. دراین بحث آنچه که به عنوان سابقه و عملکرد نهادی به ثبت رسیده ، اهمیت دارد و «نقدقدرت» را به عنوان یکی از سه " کارکرد نهادی" موثر بر جایگاه روحانیت عرضکردم. ثانیا درهمان زمانی هم که مد نظر شماست، مجموعه ای از بزرگان روحانیت درایران و نجف نظیر جناب محقق اردبیلی و یا جناب ملاصدرا و یا حتی جناب فیض کاشانی و... در چارچوب همان کارکردنهادی، از قدرت فاصله و احیانا تقابل داشتند. و یا حتی کسی نظیر شیخ بهایی نیز که ظاهرا همراهی با قدرت داشته ، شواهدگویایی وجود دارد که فاصله انتقادی خود را حفظ می کرده است و از این جهت مثلا باکسی چون محقق کرکی تفاوت داشته است. و اساسا در مورد برخی از این بزرگان انگیزهاصلی ای که آنان را به  این حوزه می کشاندهکه همراهی هایی هم با قدرت داشته باشند ، همان مهار قدرت و نقد مصلحانه و موثربوده است، حالا اینکه چقدر در واقعیت موثر بوده و آیا تجربه قابل دفاعی از اینشیوه نقد و مهار به دست می آورده اند سخن دیگری است.

اگر تعبیر "دین حکومتی" به معنای تاثیرگذاری دین درحکومت و در شکل گیری چارچوب های تقنینی و رفتاری و تصمیم ساز در حکومت باشد، تعبیر معقول و صحیحی است. طبیعی است وقتی حکومت دینی است، اصلا غیر از این فرضی ندارد. اما «دین حکومتی» به این معنا که دین مولود حکومت و قدرت باشد و حکومت از موضع قدرت، تفسیری را از دین ارائه دهد، این جنایت است.

اما  نمونه تاریخی آن را هم گاهی در میان برخی ازاصحاب ائمه می بینیم؛ مثل جناب علی ابن یقطین که از خواص اصحاب امام کاظم و ازبزرگترین محدثان و متکلمان شیعی است و در جوامع روایی شیعه روایات ارزشمند زیادیاز او ثبت شده ، با این حال با اذن امام کاظم در دستگاه خلافت عباسی وارد شد ومدتها امین و وزیر هادی عباسی و هارون الرشید بود. ولی حضور او در کنار قدرت هرگزموجب نشد استراتژی شیعیان در تقابل با قدرت مخدوش شود. لازمه نقد، فاصله انتقادیاست اما منافاتی با این ندارد که همراهی هایی هم داشته باشد.

اتفاقا لازمه فاصلهانتقادی همیشه "بر سلطه بودن" یعنی "بر قدرت بودن" نیست ، مثلآنچه که برخی از روشنفکران ما می گفتند . نخیر، مهم آن است که نتیجه کار، نقد قدرتباشد. حال اگر پاره ای همراهی ها به مهار و کنترل قدرت بیانجامد، آیا باید از آنچشم پوشید یا اینکه شجاعانه آن را پذیرفت ؟ این آموزه مهمی است که نقد قدرت را مثلخیلی از مفاهیم دیگر باید معیاری تعریف کرد نه شکلی و صوری. و اتفاقا در ادامهبحثمان در مورد لاحقه روحانیت به این آموزه ارزشمند نیازمندیم. با قدرت بودن اگربه معنای تقدیس قدرت و کمک به لجام گسیختگی آن باشد ، آلودگی و تباه شدن است .اما اگر با راهیابی به قدرت و یا با کنار آن قرارگرفتن ، می توان به دریده شدنپرده دروغین قداست از چهره قدرت و مهارِ نهادینه آن کمک کرد ، و در عین حا آن رابه خدمت عدالت و استیفای حداکثری حقوق عامه درآورد ،چرا نباید چنین کرد؟ مهم ایناست که نباید به قدرت قداست بخشید، نباید تقدیس قدرت کرد، نباید قدرت را افسارگسیخته تعریف کرد. ولی مگر حضرت امیر (صلوات الله علیه) صاحب قدرت نشد؟ ایشان رئیسامپراطوری اسلامی آن زمان و محور و مرکز قدرت بود اما در عین حال پایه گذار نقد ومهار نهادینه قدرت در تاریخ تفکر اسلامی است.

با اینکه اشارهداشتید علی رغم نزدیکی روحانیت به قدرت، نباید به قدرت قداست بخشید ولی بعد ازانقلاب با توجه به اینکه بسیاری از روحانیون در جایگاه‎های حاکمیتی حضور داشتند، شاید کمتر شاهد نقد حاکمیت از طرف روحانیت بودیم.

من در ابتدا به یکی، دو نکته اشاره می کنم و بعدبحثمان را ادامه می دهیم. اولا آن سابقه هزار ساله را که یادآور شدم برای آن بودکه بعد این سابقه 40 ساله اخیر را بگویم. اولین چیزی که به ذهن هر ناقد یا منتقدمنصفی می آید، این است که آن پیشینۀ هزار ساله با این پسینۀ چهل ساله اصلا توازنندارد. خود این عدم توازن قاعدتا ما را به یک موضع انصاف در نقد دعوت می کند، و آناینکه باید هر نقدی که نسبت به این عملکرد چهل سال صورت می گیرد، توام با واقع بینیباشد. من شخصا سابقه کمی در نقد هم لباسی های خودم ندارم و لااقل از 20 سال پیشاین حرف را زده ام و کم و بیش هم منتشر شده. یادم می آید اواسط دهه 70 مصاحبه ایکرده بود راجع به همین بحث روحانیت و تاکید کردم که حضور روحانیت در مسائل اجرایی نبایدتداوم یابد، اگر در برخی بخش های نظارتی حضور این قشر قانونا و منطقا اقتضاء میکند اما هیچ الزامی به ترجیح روحانیت برای حضور در شئون اجرایی نیست . این مصاحبهبازتاب‌هایی هم داشت و یکی از کسانی که واکنش نشان داد مرحوم آیت الله مهدوی کنیبود؛ که من برایشان توضیح دادم و قانع کننده بود.

بنابراین به جدّ معتقد به نقد جدی عملکردروحانیت هستم. اما در عین حال نباید واقعیت ها را نادیده گرفت و از جاده انصاف خارجشد. یادم می آید یک وقت حدود سال 77-  78،زمانی که هنوز صدام در قدرت بود ولی اوضاع عراق به سمت فروپاشی بود ، به شهید آیتالله حکیم به حالت شوخی- جدی گفتم : «آقا شما مواظب باشید که رفتید و رهبر عراقشدید، خراب کاری های مارا تکرار نکنید ، از تجربه ما در ایران استفاده کنید». باآنکه لحن من خیلی جدی نبود اما یکباره ایشان خیلی جدی شد و گفت: «فلانی چه  می گویی؟ کجا خراب کردیم؟ بله، اشکالات هست اماروحانیت با آنکه تجربه چنین کارهایی را نداشته، با این حال چه تحول بزرگی را رهبریکرد وچه مسولیت بزرگی را قبول کرد و در این 20 سال چه کارهای بزرگی انجام گرفته»! اینواکنش ایشان ، از آن جهت برایم تنبه برانگیز بود که ما گاهی در نقدهایمان خیلیذهنی عمل می کنیم و تناسب بین اجزای مختلف واقعیت را رعایت نمی کنیم و در عین حالاین هرگز به آن معنا نیست که درصدد توجیه بربیاییم.

من به عنوان یک روحانی به شما می‌گویم که حجاب یک ضرورت شرعی است. ضرورت شرعی هم یک دعوت است یعنی می گوید تو اگر می خواهی دین دار باشی، لازمه این دینداری رعایت این حدود است. در اصل دینداری اجبار نیست، چطور در فرعش می تواند اجبار باشد؟ این تناقض را کجا باید برد؟

می خواهم بگویم که اگر از موضع انصاف نقد نکنیم،هیچ وقت نقدمان موثر واقع نمی شود بلکه فقط به تقابل و نفی می انجامد که نفی راهیچکس نمی پذیرد. یعنی اگر من از اول بیایم و شما را نفی کنم، شما در برابر نفی، دفاعمی کنید . اما در برابر نقد ، گفتگو است و اقناع. نباید نقد به گونه ای باشد کهطرف مقابل را به موضع دفاع بیندازد. باید برانگیزنده گفتگو و اقناع باشد. این نکتهای است که گاه خودم نیز شخصا از آن غفلت می کنم .حال در نقد عملکرد 40 سالهروحانیت  باید همین تناسب را در نظر بگیریمکه روحانیت هزار سال تجربه دیگری داشته که یکباره با تجربه دیگری مواجه شده. ممکناست بپرسید که روحانیت مگر مجبور بود در چنین جایگاهی قرار بگیرد؟

دقیقا می‎خواستم همینرا بپرسم!

پاسخ من این است که بله این یک الزام ضروری بود ،چون جامعه از او خواسته بود. شاید سن تان به اوایل انقلاب نرسد، من هم آن زمانخیلی سنی نداشتم اما در تمام صحنه های میدانی انقلاب از سال 56 به بعد شاهد وناظر بودهام؛ ( چون جوانان و نوجوانان آن موقع بسیار بیش از سنّ شان قدرت درک و انگیزه وانرژی داشتند) . مردم آن زمان به روحانیت بسیار مراجعه می کردند. حتما موضع امامرا از همان اول می دانید که تاکید داشتند روحانیت فقط نقش نظارتی بپذیرد و ورود درمدیریت اجرایی نداشته باشد. برای همین بود که امام بهمن ماه وارد ایران شدند واسفندماه به قم رفتند. یعنی نگذاشتند به سال نو برسد حتی به دو ماه نرسید که ایشانبه قم رفتند. این در عین حال یک حرکت نمادین بود. امام، پدر انقلاب بود و قصدفاصله گرفتن از آن را نداشت، بلکه می خواست بگوید که من فقط نقش نظارتی دارم واجرا دست خود مردم است. شما ببینید تا دور دوم ریاست جمهوری آیت‎الله خامنه‎ای، بخشی از روحانیت هنوز قانع نشده بود که وارد مباحث اجرایی شود، چون این ورودرا به عنوان یک اضطرار و بر مبنای مصلحت پذیرفته بودند ، بنابراین می پرسیدند چراباید این موضوع ادامه پیدا کند؟ یک دوره‎ای اضطرار بود و تمام شد. لذا در دور دوم ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای ،حتی  برخی از اقایان  مدرسین قم مخالف کاندیداتوری یک روحانی بودند؛ کهدر نهایت جلساتی گذاشتند و هم دیگر را متقاعد کردند. که البته طبیعی هم بود کهوقتی یک دوره کسی رییس جمهور بوده، دور دوم هم باشد.

می خواهم بگویم متأثر از دیدگاههای امام (ره) تامدتها این ذهنیت در میان خود بزرگان روحانی بود اما دائما جامعه حضور آنها را طلبمی کرد. اما اشکال این است که این ضرورت حضور روحانیت، بعدها تا حدی تبدیل به عادتشد که این مورد نقد است.ولی اصل این حضور فقط و فقط براساس ضرورت بود و اگرروحانیت به این ضرورت تاریخی تن نمی داند تردید نکنید که امروز ، اگر هنوز امکانیبرایمان باقی بود و کشوری برجای  بود بهجای بحث امروزمان در مورد نقد عملکرد روحانیت ، مسولیت گریزی ، عافیت طلبی و بیتدبیری روحانیت در آن برهۀ تاریخی ، موضوع نقدمان بود. ببینید  روحانیت با آن سابقه که اشاره شد با آنکه هیچتجربه اجرایی نداشت، اما تنها نهاد بی بدیل مورد اعتماد مردم بود.

لااقل از مشروطیت به بعد، در کنار روحانیت با طیفدیگری از نخبگان یا به عبارتی روشنفکران غیرمذهبی روبرو هستیم که به تعبیر مرحومجلال آل‎احمد، دچار نوعی غربت اجتماعی هستند. یعنی مردم احساس هم خویشی با اینهانمی کنند و فقط متفاوت بودنشان را درک می کنند. برای همین است که آنها هیچوقتنتوانستند بدیلی برای روحانیت در اثرگذاری بر توده مردم باشند.

من فعلا دارمتوصیفی بحث می کنم و نه داورانه.

مجموعه این سه ویژگی «نقد قدرت و تقابل با آن»، «نخبگی همراه با بدنه جامعه» و «سخنگویی دین»، نهاد روحانیت را می تواند تبدیل به یک نهاد بی رقیب کند، چنانکه کرده بود. یکاتفاق بزرگ تاریخی بی نظیر به نام انقلاب اسلامی افتاده. خصوصیت انقلاب هم دگرگونیو جابجایی تمام ساختارهاست. جامعه در ابتدای یک فصل جدیدی از تاریخ قرار گرفته.شما کمیته‌ها را یادتان می‎آید که چگونه شکل گرفت؟ مردم در آن دوران عمدتا فقط بهروحانیت اعتماد داشتند. برای همین مثلا هرچه اسلحه جمع آوری می‎شد، تحویل آنها میشد. یکی از همین آقایان می گفت که ما نشسته بودیم و همینطور کامیون کامیون و وانتوانت برایمان اسلحه می آوردند. من جا نداشتم، زنگ  زدم به مرحوم آقای طالقانی تا برای ایشان بفرستم،ایشان گفت که خود من برایتان فرستادم چون خانه من هم پر است و دیگر جا نداریم! فضااینگونه بود که مردم کس دیگری غیر از روحانیون محلات را نمی شناختند و نهادی غیراز نهاد مسجد را نمی شناختند. بنابراین روحانیت درگیر کارهایی شد که هیچ تجربه اشرا نداشت. تا اینجا قابل درک است، و کارهای بسیاربزرگی هم انجام گرفت. و الان نمیتوان غیرمنصفانه چند قطعه ای را از آن مجموعه و از آن شرایط ، انتزاع کرد وبا بزرگنمایی ، ژست نقد گرفت! حتما حتما ما به این نقد نیاز داریم و حتما حتما خودمان همبه بسیاری از عملکردها، رفتارها، تصمیم های انجام گرفته نقد داریم. و حتما حتمابعضی از کارهای انجام گرفته  را غیرشرعی،غیراخلاقی و غیرانسانی می دانیم. اما اینکه بخواهند از این تجزیه، یک ترکیبی رادرست کنند و یکسره کلیت انقلاب و رفتار انقلابیون و سران انقلاب را هدف قرار دادهو نفی کنند، بی تردید این یک روش نادرست غیرعلمی ، غیراخلاقی و غیرمنصفانه است.

بگذارید نمونه ای را برایتان مثال بزنم. یکی ازبستگان ما می گفت که در مقر امام در مدرسه علوی بودم و همینطور تلفن زنگ می زد. درهمان ایام دوازدهم تا بیست و دوم بهمن در همان مدرسه علوی ، صدها کار ریز و درشتانجام می گرفت . مثلا تلویزیون خصوصی درست کرده بودند تا انحصار خبر رسانی رژیم رابشکنند ، رفت‌وآمد به آنجا خیلی زیاد بود درحالی که نه مرکز فرماندهی داشت و نهتشکیلات. معلوم است که هرج و مرج پیش می آید. ایشان می گفت که تلفن همینطور زنگ میزد و هرکسی می رسید این گوشی را برمی داشت. یکبار که ایشان آنجا بوده تلفن مقرامام مدام زنگ می زده و کسی آن را برنمی داشته تا اینکه ایشان گوشی را برمی‎دارد.می گفت که گفتم «بله، بفرمایید!» صدای آن طرف خط گفت «من مطهری هستم، شما؟» منخودم را معرفی کردم و شناخت. با حالت التهاب و نگرانی شدید که معمولا در لحن وگفتار ایشان بروز می کرد ، گفتند که «آقا چرا گوشی را برنمی دارید؟ سریعا به آقایربانی شیرازی بگویید این کتابخانه سلطنتی میراث ملی ماست. عده ای ریخته اند و بهعنوان اینکه اسم این نهاد، سلطنتی است، ریخته اند و دارند آنجا را آتش می زنند و قصدغارت و نابودی آن را دارند بگوئید به هر نحوی که هست جلوی این کار را بگیرند، هیچکاری واجب تر از این نیست که یک گروه مسلح بردارند و از آنجا حفاظت کنند ».

حالا شما تصور کنید که اگر مرحوم آیت الله مطهریاصلا از این ماجرا مطلع نشده بود، حتما تمام کتابخانه سلطنتی نابود می شد و بعد میگفتند که انقلاب کتاب سوزان راه انداخت و این را به صدر تا ذیل انقلاب و حتی چهبسا به خود مرحوم مطهری نسبت می دادند! من خودم بیست و یکم بهمن در ساختمان مجلسشورا در بهارستان بودم و دیدم که در میان آن هیجان غیرقابل کنترل مردم ، عده ای چهکار که نمی کردند،هرچه دست شان می رسید را واقعا غارت می کردند! از قاشق و چنگالهای نقره گرفته تا تابلوها ، صندلی ها و دیگر لوازم. انگار ماموریت داشتند که هیچچیز در آنجا باقی نماند ، یا باید ببرند یا باید نابود کنند! اصلا نگاهی به آیندهوجود نداشت.

اخیرا یک فایل صوتی از مرحوم دکتر یزدی که آنزمان مصاحبه کرده بود، دست به دست می شود. در آن بحبوحه روزهای نخست انقلاب ایشان دربرابر انتقادها نسبت به برخی از هرج و مرج ها ، خیلی منطقی پاسخ می دهد. او فردیغرب دیده بود که نظم جهانی را می شناخت. اما با درکی که از شرایط ویژه و خاصانقلاب دارد ، بدون اینکه بخواهد از آن بی نظمی ها و ناهنجاری ها دفاع کند، واقعبینانه آن را به شرایط خاص و گریزناپذیر انقلابی مربوط می داند و در آن مصاحبه نقلبه مضمون می گوید «انقلاب است! چکارش می توانیم بکنیم؟ .» واقعا هم تا کسی شرایطانقلاب را درک نکند نمی تواند قضاوت منصفانه ای داشته باشد. خوب اگر خیلی دلشان میسوخت و نگران بی نظمی ها و هرج و مرج ها بودند ، می خواستند کاری نکنند که مردم باانقلاب، واکنش نشان دهند . عاملان اصلی ظلم به مردم باعث شدند تا مردم برای مطالبهحق خود ، راهی جز انقلاب نیابند. حالا که انقلاب شد در کنار تحولات بنیادینی که درجهت اصلاح وضع موجود به دنبال دارد ، به ناچار عوارضی هم دارد که بی هیچ تردیدمطلوب بسیاری از انقلابیون و رهبران انقلاب نبوده و نیست. و طبعا کسانی که آگاهانهاز این عوارض سوء استفاده کردند و یا به آن دامن زدند و یا می توانستند از دامنهآثار آن بکاهند و چنین نکردند باید پاسخگو باشند ، ولی اولا این هیچ ربطی به اصلانقلاب و رهبران اصلی آن ندارد و ثانیا در این میان سهم آنان که با ظلم و بیدادخود به انقلاب ضرورت بخشیدند ، نباید نادیده گرفته شود . آن کسانی که پایشان را تاآنجا که می شد روی خرخره مردم گذاشتند تا مردم راهی جز انقلاب نبینند. انقلاب کهیک شبه انجام شدنی نیست.

اینها را گفتم که تاکید کنم در نقد منصفانه بایداین تناسب ها را در نظر بگیریم. در نقد نمی شود فقط یکسویه عمل کرد و بخشی ازواقعیت را بصورت گزینشی مبنا قرار داد.

مشکل از برخی حواشی قدرت است. حواشی قدرت برای اینکه به خودشان اعتبار ببخشند، ناگزیر از این هستند که قدرت را تقدیس کنند تا این تقدیس، شمولش آنها را هم در بر بگیرد. و امان از این حواشی.

اخیرا دیدم یکی از موثرترین چهره های روشنفکریمذهبی که مواضع منتقدانه و جدی ای ، هم به حاکمیت و قدرت ، و هم به کارکردهایروحانیت در پس از انقلاب دارد ، در یک گواهی و داوری منصفانه به این مضمون گفتهاست : «در حدود سال‎های 70-71 در برابر نقدهای من ، کسانی از درون ساختار سنتی ، قصدتکفیر مرا داشتند؛ اما رهبر کشور که در صدر قدرت قرار گرفته و یک روحانی هم هست بهجای تکفیر، با من از دَر نقد وارد شد و رسما سخنان مرا نقد کرد و دیگران را هم بهنقد و پاسخگویی دعوت کرد ».

حال آنکه تقریبا همزمان ، متفکر و روشنفکر دیگریبه نام نصر حامد ابوزید در مصر به علت اینکه  شبیه همان حرفها را زده بود ، حکم تکفیر برایشصادر کردند و زنش را از او جدا کردند، اموالش هم مصادره شد. کجا ؟ در مصر سکولار ،در دوران حاکمیت حسنی مبارک ».

می خواهم عرض کنم که با وجود نقدهای جدی، اساسی،عمیق و گاه مخاطره برانگیزی که متوجه کارکردها هست؛ اما آن قدرت و قوت هزار سالۀاین نهاد ، تاثیر خودش را در ادامه آن هم گذاشته و اگر غیر از این بود حتما با تاریخدیگری در ایران مواجه بودیم ، حتما اتفاقات دیگری در ایران به شکل دیگری رخ می داد.اما در عین حال یک نکته مهم این است که روحانیت باید بپذیرد که وقتی ادعا می کندلباسش، لباس پیامبر است یعنی معیارش را یک معیار کامل قرار داده و همین را بهمثابه معیار نقد ، دست مردم می دهد. کسی که غنیمت می برد باید غرامت هم بپردازد.شما وقتی که این لباس را منتسب به انسان کامل می کنید، تلویحا این را به مخاطب تانگفته اید که معیار نقدتان هم باید کامل باشد و می توانید من را با آن کامل بسنجید.ما داریم از موضع خدا ، پیامبر و دین سخن می گوئیم. کوچکترین خطایمان هم بزرگمحاسبه می شود چه رسد به خطاهای بزرگمان!

این همان بحث سخنگوییدین از سوی روحانیت است.

بله، من بارها گفته ام، دیگران اگر خطا کنند،خطا کرده اند. دیگران اگر اشتباه کنند، اشتباه کرده اند اما خطا و اشتباه ما میتواند تبدیل به «افتراء علی الله» شود . اینتعبیر خود قرآن است:«مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ کَذِباً-انعام/21» بقیه اگر دروغ بگویند، بی انصافی کنند و تضییع حقوق بکنند، اگر قدرتطلبی و ثروت اندوزی و تکبر کنند و چه و چه و چه ...، ظلم کرده اند و عملشان زشت وقبیح است؛ اما در مورد ما ، به تعبیر قرآن کریم «أَظْلَم» است. یعنی این ظلمیافزون و فاعل آن ظالم تر است. چون در اینجا لازمه  ظلم و زشتی ای که منسوبان به دین انجام می دهندآن است که عملکرد آنان به نام خدا و دین نوشته شود و این، مصداق افترا و تهمت بر خدااست. در حالی که دیگران ، حتی اگر به نام  روشنفکری دینی هم سخنی بگویند که نقد پذیر و یانادرست باشد ، افترا به خداوند نمی زنند. حتی آن کسی که توحید و یگانگی حقیقت مطلقرا انکار می کند در بدترین شرایط ، به تصریح قرآن ، عمل او مصداق  «ظلم بزرگ» می شود(إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ - لقمان/13). اما عمل و گفتار نادرست منسوبان به دین ، مصداق " أظلم" است که در هیچ مورد دیگری جز در مورد " إفتراء علی الله" قرآناین تعبیر را بکار نبرده است.

اتفاقا از همین موضع، برخی روحانیون به روحانیت انتقاد می کنند. مثلا می گویند چرا یکروحانی در مترو امر به معروف و نهی از منکر می‎کند یا مثلا مسابقه ای را اجرا می‎کندکه اصلا در شأن روحانیت نیست و اصلا حضور آن روحانی در آن جمع معنی ندارد. ولیهمین انتقادات هم حتی پذیرفته نمی شود. یعنی وقتی که یک بخشی از روحانیت به بخشدیگری انتقاد می کند، به خاطر همین وجهه سخنگویی دین، همین را هم برخی از آقایانبرنمی تابند.

ببینید! بسیاریاز ما روحانیون، بعد از اضطرارات اول انقلاب و دهه اول انقلاب، نیازمند استراحتفکری، رفتاری و اخلاقی بودیم؛ اما متأسفانه این استراحت را نه تنها به خودمانندادیم بلکه گاه بر بارهایمان هم افزودیم و "اضطرار" را تبدیل به "عادت"کردیم. اصولا وجود پاره ای رفتارها و تصمیم ها در ظرف اضطرار ، ضروری و لازم استاما در خارج از آن نه تنها واجد ضرورت نیست بلکه می تواند آسیب بزند. یادم می آیدحوالی  آذر یا دی سال 67 که چندماه قبل ازرحلت امام است، جمعی از نمایندگان مجلس به امام (ره) نامه ای انتقادی نوشتند و نسبتبه بعضی از رفتارهایی که به استناد احکام ایشان صورت می گرفت و تا جایی که به خاطردارم اشاره‎شان به مراکز متعدد تصمیم گیری و قانونگذاری  بود ، اعتراض کردند. امام در پاسخ به آن نامهمی گویند که بله، اعتراض شما وارد است تا کنون به خاطر شرایط اضطراریِ جنگ ،کارهایی کردیم و ناگزیر بودیم  اما بنادارم از این به بعد همه چیز بر مدار قانون باشد.

حجاب از نظر دینی ضروری است ولی اجباری نیست و حتی اگر کسی پیدا شود که روی برخی مبانی خاص اجتهادی، فتوایش چیز دیگری باشد نهایت این است که از استنباط فقهی خود می تواند خبر بدهد ولی نمی تواندهرگز اجباری بودن را بر گردن دین بگذارد. آن وقت اگر توسط دستگاههای قانونگذار جنبه قانونی و الزامی پیدا کرد، کسی آن را نقد کند، قانون را نقد کرده، این دیگر نقد شریعت و نقد دین نیست.

مرحوم آیت الله مهدویکنی نیز برای خود من تعریف کرد که نزد امام رفته و پرسیده بودند که « چرا به پیمانیکه طبق قانون اساسی با مردم به عنوان رهبر بسته اید عمل نمی کنید؟ چارچوب های عملو وظایف و اختیارات شما در قانون اساسی مشخص شده، چرا گاهی احکامی فراتر از قانون صادرمی کنید؟»

چه سالی این را به امام گفته بودند؟

سالش را نگفتندولی مربوط به همان سالهای جنگ است. احتمالا مربوط به سال 65 و این حدودهاست کهجریان موسوم به راست در موضع انتقادی بودند. امام هم به این مضمون فرموده بودند که«شرایط جنگ است. ما از همه طرف داریم تهدید می شویم آن وقت تو انتظار داری من بهخاطر عموم آیه "اوفوا بالعقود"، مصلحت اسلام و مردم را نادیده بگیرم؟نمی شود، این شرایط اضطراری است». منظورم این است که امام هم به استناد شرایطاضطراری به خیلی از تصمیم ها و رفتارها تن دادند که از نظر عقلی و شرعی هم در همانشرایط کاملا توجیه پذیر است ولی هرگز آنها را یک رویه و قاعده  و قابل تعمیم به شرایط طبیعی نمی دانستند. لذاپس از رفع شرایط اضطراری فرمودند که باید به شرایط عادی بازگشت.

هیچکس شرایطاضطراری زمان دهه اول انقلاب و سال های دهه 60 را اصلا درک نمی کند. از روز اولانقلاب شرایط اضطراری بود تا پایان جنگ. ممکن است بگویید که جنگ سال 59 شروع شد ، امااز همان روز اول ماجرای خلق عرب و خلق ترکمن و ماجرای آذربایجان و کردستان راداشتیم. هر روز یک جا ماجرا و غائله تازه ای بود. در همین تهران در دانشگاه تهرانتیراندازی می شد. به یاد دارم گروهای چپ درصحن و اتاقهای دانشگاه سنگربندی کردهبودند. بعد مسئله ترورها پیش آمد. اینها شرایط اضطراری است و شرایط اضطراری یکاقتضائاتی دارد . اما بنظر می رسد ما به این اقتضائات عادت کردیم و حالا خیلی ازآنها به قاعده تبدیل شده اند. این اولین اشتباهی است که رخ داده.

اینکه ضرورت، تبدیل به عادت شده؟

بله ، خصوصیت ضرورت این است که مادامی( مادامالضروره) است اما چرا باید تداوم پیدا کند؟ آسیب این تداوم آن است که در خیلی ازبخش ها ، قدرت بازسازی و نوسازی را از نظام و به صورت خاص از روحانیت گرفت ونتوانستیم یک نظام جامع و هندسه معرفتی قابل قبولی ارائه دهیم. قصد وارد شدن بهاین موضوع را  ندارم چون حرف زیاد است امااین را باید توجه داشته باشیم که در حرکت ،هیچ وقت نمی توانید برنامه ریزی کنید.شما خیلی هنرمند باشید، وقتی که در حال حرکت و سوار قطار هستید، بتوانید حرکت اینقطار را کنترل کنید ولی نمی توانید به مسیری که می خواهید هدایتش کنید. یعنی شمادر نهایت می توانید کندی و تندی اش را کنترل کنید ولی نمی توانید مسیر جدیدی رابرای آن طراحی و ریل گذاری کنید، چون برای خودش ریل و برنامه دارد.

ضمن اینکه آسیب های دیگری هم دارد و تا زمانی کهدر قدرت و اجرا هستید چه بخواهید و چه نخواهید ، این تعبیر قرآن کریم هم هست کهانسان تحت تاثیر تمایلاتش عمل می کند و این موقعیت ها برای انسان تمایل سازند.معمولامن وقتی که در موضع قدرت هستم و می خواهم یک آئین نامه بنویسم، یک جور می نویسم،وقتی که بیرون بیایم و کارم تمام شود و پست و مسئولیتم را تحویل می دهم، همان آئیننامه را بخواهم بنویسم، طور دیگری می نویسم. این یک واقعیت غالبی است.

ما روحانیون، بعد از اضطرارات اول انقلاب و دهه اول انقلاب، نیازمند استراحت فکری، رفتاری و اخلاقی بودیم؛ اما متاسفانه این استراحت را نه تنها به خودمان ندادیم بلکه بر بارهایمان افزودیم و «اضطرار» را تبدیل به «عادت» کردیم.

روحانیت برای تعریف ساختارها و تدوین برنامه هادر آن بخشی که به مسولیت و کارکرد او برمی گردد ، ضمن اینکه نیاز به تجربه دارد، بهشدت نیازمند فاصله انتقادی است. در خیلی از جاها این فاصله انتقادی را نداشتیم.ببینید شخصیتی نظیر آیت الله جوادی آملی زمانی براساس همان اقتضائات اضطراری ،مسولانه ورود به بخش های اجرایی را پذیرفتند . اما تصورش را بکنید که اگر  حضور اضطراری این شخصیت کم نظیر اسلامی همچنانتداوم می یافت چه پیامدهایی می توانست داشته باشد و چه محرومیتی در حوزه اندیشهو دانش رخ می داد.

این فاصله انتقادی که عرض کردم برای تفکر ونظریه پردازی خیلی مهم است. معلوم است منظور از فاصله انتقادی ، قرار گرفتن درموضع اپوزیسیون نیست بلکه دوری از تمایلاتی است که یکجانبه نگری و به تعبیر قرآنکریم "زیغ" را بدنبال دارد و مانع حقیقت نگری می شود. در این صورت شمااگر تفکر و اندیشه ورزی هم که بکنید ، باز به تعبیر دقیق و عمیق قرآن کریم "تفکر تقدیری" خواهد بود( إِنَّهُفَكَّرَ وَقَدَّرَ- مدثر/14 ) . به این معنا که می اندیشید تا تمایلات و پیش داوری های خودرا ثابت و تثبیت کنید و ردای اندیشه و استدلال را بر قامت همان باورهای خود اندازهمی گیرد. آلوده گی به قدرت یکی از بزرگترین و وحشتناکترین انواع "تفکر تقدیری"است.چنین اندیشه ای به جای انکه آفت زدایی از قدرت کرده و به اصلاح نظامات سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی کمک کند و از این راه موجب پایداری قدرت و نظام سیاسی اجتماعیگردد، صرفا رفتارها و اندیشه پردازی هایش معطوف به انباشت و تثبیت قدرت انجام میپذیرد و این بسیار خطرناک است. در حالیکه باید فارغ از هر گونه تمایلات موقعیتی،واقع بینانه و آزاداندیشانه نظام منسجمی را طراحی کرد.

نقد بخشی از آسیب هایروحانیت، همان بحث قداست بخشیدن است. گاهی نقد به روحانیت با برچسب ضدیت با دین واسلام، برتابیده نمی شود. درحالیکه به گفته شما حتی حضرت علی(ع) در مقام خلافت،اجازه نقد می دهد.

اجازه بفرمائید یک مقدار عمیق تر مسئله را بررسیکنیم. ما چه بخواهیم چه نخواهیم وقتی حکومت، حکومت دینی است نصابی از حضور نظارتیروحانیت در حاکمیت ضرورت دارد. ضرورت با اضطرار فرق می کند. اضطرار، موقت است اماضرورت به مفهوم منطقی اش، استمرار دارد. یعنی با فرض دینی بودن حکومت، نمی توانحضور نظارتی روحانیت را در یک حد و نصابی که مصداق قانونی آن رهبری و قوه قضائیه وشورای نگهبان است؛ نادیده گرفت.

اما در عین حال تعابیری نظیر فقه حکومتی،روحانیت حکومتی و دین حکومتی را داریم که نمی توان نسبت به این تعابیر یکسره قضاوتکرد، بلکه باید ببینیم منظور از این تعابیر چیست؟ اگر منظور فقه حکومتی است، یعنیفقه آشنای با اقتضائات حکومت، خب درست است. چون نمی توان با فقه طهارت یا فقهعبادیات فردی، مبنای حکومت اسلامی را ساخت. پس ما نیازمند یک فقه حکومتی به اینمعنا هستیم ، اما نه فقه حکومتی به معنایی که در بخشی از اهل سنت سابقه تاریخیدارد و به معنی "فقه توجیه کننده حکومت" است. قطعا چنین فقهی نه تنهاآسیب زا بلکه مایه هلاک روحانیت و انحراف بزرگ از دین ، دیانت و فقه است. و یا اگرتعبیر "دین حکومتی" به معنای تاثیرگذاری دین درحکومت و در شکل گیری چارچوبهای تقنینی و رفتاری و تصمیم ساز در حکومت باشد، تعبیر معقول و  صحیحی است. طبیعی است وقتی حکومت دینی است، اصلاغیر از این فرضی ندارد. اما «دین حکومتی» به این معنا که دین مولود حکومت و قدرت باشدو حکومت از موضع قدرت ، تفسیری را از دین ارائه دهد، این جنایت است. این هماناتفاقاتی است که باید از آن ترسید و گاهی نشانه هایش را انسان می بیند.

باید دقت کرد، فرض این است که دین و اخلاق ،مبانی تاثیرگذار در رفتار و تصمیم انسان و از جمله رفتار اجتماعی او می باشند وبخش مهمی از رفتار اجتماعی، رفتار حکومتی است. یعنی مثلا باید اخلاق در زمره منابعفرادستی و متقدم بر تصمیم های حکومتی باشد؛ اما این که گاهی از تریبون هایی «اخلاقحکومتی» ، یعنی اخلاق معطوف بر قدرت و برآمده از سیاست، تئوریزه شود و تقدم سیاستبر اخلاق را به دین و آموزه های دینی نسبت دهند، قطعا یک انحراف است. حداقل عده ایحرفش را می‎زنند حتی اگر نشانه های عملی و رفتاری هم نباشد ، که متاسفانه آن همهست! این همان چیزی است که باید خیلی از آن ترسید و باید از آن فرار کرد و بسیارباید نگرانش بود.

تا دور دوم ریاست جمهوری آیت‎الله خامنه‎ای، بخشی از روحانیت هنوز قانع نشده بود که وارد مباحث اجرایی شود، چون این ورود را به عنوان یک اضطرار و بر مبنای مصلحت پذیرفته بودند. اما اشکال این است که این ضرورت حضور روحانیت، بعدها تا حدی تبدیل به عادت شد که این مورد نقد است.

روحانیت ، ناگزیر نسبت به حکومت مسئولیت دارد.نمی تواند خودش و حسابش را از حکومتی که به نام دین است جدا کند ، چه بخواهیم و چهنخواهیم باید مسولیت بپذیریم. این بایستی هم که می گویم یک مسئولیت اخلاقی است ونه قانونی. حتی  آن روحانی سنتی که در گوشهحجره قم یا نجف نشسته نسبت به حکومت دینی، مسئولیت اخلاقی دارد. حداقلش این است کهمی تواند مصلحانه و مشفقانه نقد کند ولی نمی تواند فارغ از این مسئولیت باشد وبگوید که من کاری به این ندارم. طبیعتا بخشی از این مسئولیت هم بدون تردید معطوفبه تحکیم و تثبیت این حکومت است. یعنی لااقل آن بخشی از روحانیت که قائل به حکومتدینی هستند، طبیعتا مسئولیت شان نسبت به حکومت دینی معطوف به پایداری ، بهینه سازیو استمرار این حکومت است و در این هم هیچ تردید نیست. اما متاسفانه الان به طورعمده فضای غالب بصورت دوقطبی است و اینگونه است که یا عده ای کاملا از حکومت دینی فارغشده اند یعنی می گویند ما را اصلا با حکومت کاری نیست، یا اینکه توجیه گر هر آن چیزیشده اند که به حکومت و قدرت بازمی گردد. وقتی یک روحانی توجیه گر قدرت شد، دیگربحث دین مطرح نیست و این همان چیزی است که از دل آن تقدیس قدرت درمی آید.

با چنین توجیهی، هرفعلی، درست تلقی می شود.

طبعا بر اساس منطق قدرت، هر چیزی که تثبیت کنندهقدرت و به افزایش ، انباشت وتوسعه آن بیانجامد مطلوب است و اگر نسبت به این منطقتوجیه دینی داشته باشیم ، می شود مصلحت و این مصلحت هم می شود فعل مطلوب شرعی ووظیفه منِ روحانی!

 «حفظ نظام از اوجب واجبات است» از همین جا نشات می گیرد؟

اول باید نظام را تعریف کنید که این نظام یعنیچه؟ نظام یعنی قدرت؟ هرگز این تعریف با منطق امام و رهبری، و آن مبانی ای کهبرانگیزنده انقلاب و حکومت دینی بوده، سازگاری ندارد. قدرت هرگز مقدس نیست. قدرتباید تحت تدبیر و مهارشده باشد، می تواند تحت تاثیر امر مقدس قرار بگیرد اما هرگزنمی تواند خودش مقدس باشد. برای همین است که حضرت امیرالمومنین قدرت دارند ولیقدرتی که تحت تاثیر امر مقدس است؛ لذا با وجودی که برای علی(ع) عصمت قائلیم اماقدرتش را هم قابل نقد می دانیم. چون خودش می گوید. دلایل مختلف دارد و یکی ازدلایلش این است که قدرت اصلا بحث فردی نیست بلکه بحث مشارکتی و نهادی است. نهادقدرت وجود دارد. شما پاک تر، مقدس تر از علی(ع) در طول تاریخ انسانیت پیدا نمیکنید. اما همین هم که در راس قدرت قرار می گیرد فقط در راس نهاد قدرت است امایکسانی با نهاد قدرت ندارد و لذا معنا ندارد که شما حکم فردی مثل علی (ع) را به کلنهاد قدرت و سیستم سیاسی تعمیم دهید. این نکته ای است که علی به ما یاد می دهد. اینکهگفتم نقد نهادی را حضرت امی ( سلام الله علیه) پایه گذاری کرده، یعنی همین.

و این را از ابتدا در رفتار رهبری انقلاب هم میتوانیم ببینیم. منتها مشکل از برخی حواشی قدرت است. حواشی قدرت برای اینکه بهخودشان اعتبار ببخشند، ناگزیر از این هستند که قدرت را تقدیس کنند تا این تقدیس،شمولش آنها را هم در بر بگیرد. و امان از این حواشی. زمانی در ساختار سنتی روحانیتپیش از انقلاب، که مرجعیت بود و بیت بود، گفته می شد امان از بعضی از بیوتات! درصدر برخی از این بیوتات یک مرجع تقلید بود که واقعا از حیث پاکی و نزاهت ازبرگزیدگان عصر خودش بود، اما امان از بیت او که همان حواشی قدرت بود که برای اینکهبرخوردار و بهره مند شوند، ناگزیر چیزهایی را تئوریزه می کردند که کاملا در تضادبا آن ارزشها و مبانی معرفتی بود که به اصل مرجعیت و روحانیت مشروعیت می بخشید. حالشبیه همین قضیه در حوزه حواشی قدرت سیاسی نیز مصداق دارد.

بین مفهوم جرم و معصیت تفاوت قائل شویم. معصیت به خودی خود هیچ مجازات قانونی ندارد و اساسا در حوزه شخصی قرار دارد مگر آنکه تبدیل به جرم شود. چه وقتی تبدیل به جرم می شود؟ وقتی که شکل اجتماعی پیدا کند و وارد حوزه حقوق دیگران شود و در مناسبات اجتماعی، اثر بگذارد.

پس در مجموع هیچ روحانی ای نمی تواند فارغ ازدغدغه حکومت دینی باشد و بگوید که من کاری با آن ندارم....

یعنی روحانیت بایدمسئولیت داشته باشد، اما لزوما جایگاه نه؟...

بله، بله. یعنی باید یک احساس تعلق و دغدغهاصلاح و پایداری داشته باشد. پس اولین چیزی که وجود دارد این است که طبیعتا وظیفهدفاع وجود دارد اما مهمتر از وظیفه دفاع، وظیفه نقد است. گفتیم که خصوصیت روحانیتهمیشه این بوده که از متن و همراه جامعه بوده و همین، تضمین کننده آن برجستگی وموفقیت تاریخی اش بوده . اما اگر در حکومت وارد شود و تبدیل به سخنگوی قدرت گردد واز وجه آمریت با مردم سخن بگوید، بدون تردید اولین اتفاقی که می افتد، این است کهبین موجودیت فعلی خودش با گذشته تاریخی اش  انقطاع حاصل می شود.

و آنگاه ببینید چه اتفاقاتی با این انقطاعتاریخی، معرفتی و اخلاقی رخ می دهد! این همان خطری است که امروز روحانیت را تهدیدمی کند.

این موضوع چه آسیب‎هاییبه جایگاه روحانیت و به جامعه می‎زند؟

من به بعضی از آنها اشاره خواهم کرد. وقتی روحانیتاز موضع قدرت و با زبان آمریت صحبت کند، اولین اثر آن، عرض کردم انقطاع تاریخی ازگذشته خود و فاصله گیری از مردم است. در اینصورت در بهترین شرایط ، مردم او را یکحاکم صالح و مطلوب می دانند. حال آنکه وظیف و رسالت روحانیت بسی فراتر از این استو خیلی های دیگر هم می توانند حاکم صالح باشند. یعنی قرار نیست که روحانیت درجایگاه کارکرد حاکم صالح باشد ، بلکه یکی از تولید هایش می تواند حاکم و حکومت صالحباشد. صریحا می گویم که در دین ، زبان آمریت به مفهوم رایجش اصلا نداریم. زبانآمریت یعنی یک گزاره و خطابی ، معطوف به قدرت و از یک مرتبه بالا به مرتبه پایینصادر شود. رئیس و مرئوسی اصلا در خطابات دینی نداریم.

یکی از اشکالات اینکه در موضع قدرت قرار بگیریم‎ ایناست که می خواهیم به هرشکل بر دین و ایمان مردم اضافه کنیم. آنوقت از خودمان غافلمی شویم!

اگر روحانیت در حکومت وارد شود و تبدیل به سخنگوی قدرت گردد و از وجه آمریت با مردم سخن بگوید، بدون تردید اولین اتفاقی که می افتد، این است که بین موجودیت فعلی خودش با گذشته تاریخی اش انقطاع حاصل می شود. این همان خطری است که امروز روحانیت را تهدید می کند.

استاد ما مرحوم آیت‌الله حق شناس رحمت الله علیهمی فرمودند که وقتی می خواستم از طرف آیت الله بروجردی به تهران بیایم، ایشان بهمن فرمودند وقت رفتن بیا کارت دارم ، وقتی رفتم ایشان فرمود «یادت باشد که هیچتلاش نکن مردم را مومن بکنی ، فقط کاری کن که از ایمانشان کم نشود! همینکه در این لباسباشی و بتوانی حرمت و اقتضائات آن را حفظ کنی دین مردم هم حفظ می شود. همین قدر کهاز ما رفتار و کرداری سر نزند که از داشته های مردم کم شود، کافی است». ما زبانآمریت در دین نداریم. آمریت یعنی موضع از بالا به پایین؛ در حالیکه در دین اصلا بالاو پائینی وجود ندارد.

پس واجبات شرعی چیست؟

دین، دعوت است. دعوت یعنی چه؟ من خیلی ساده عرضمی کنم خدمتتان، هرچند که مفهوم دعوت از آنچه که می گویم هم خیلی ظریف تر است.مثلا من به شما می گویم که  تشریف بیاورید منزل، مهمانمان باشید. این دعوت است.در دعوت، محبت، لطف، صمیمیت، برابری و یکسانی است حتی اگر من در مرتبه برتر هم که باشموقتی از شما دعوت می کنم، یعنی در موضع برابر با شما قرار گرفته ام که دعوت تان میکنم. پس موضع دین، موضع قدرت نیست.

این تقریبا همان استکه به زور مردم را نمی‏‎شود به بهشت فرستاد؟

به یک معنا بله. در دین ما اصلا اجبار یعنیالزام معطوف به قدرت نداریم، اما وقتی همین گزاره های دینی مبنای قانون شود، دراین صورت الزام قانونی پیدا می کند. هرقانونی که در یک روند دموکراتیک مبنای عملاجتماعی قرار گیرد از الزامات حقوقی برخوردار می شود اما این الزامات اصالتا ربطیبه دین ندارد. من از شما سوال می کنم که حجاب اجباری است یا غیراجباری؟

براساس قانون مااجباری است.

از جهت شرعی اجباری است یا نیست؟

مطمئن نیستم، نمی‎توانمبه این سوالتان پاسخ بدهم.

من به عنوان یک روحانی به شما می گویم که حجابیک ضرورت شرعی است. ضرورت شرعی هم یک دعوت است یعنی می گوید تو اگر می خواهی دیندار باشی، لازمه این دینداری رعایت این حدود است. در اصل دینداری اجبار نیست، چطوردر فرعش می تواند اجبار باشد؟ این تناقض را کجا باید برد؟

به مجلس! چون آنجاستکه این موضوع را تبدیل به قانون کرده است.

عیبی ندارد، حرفی نداریم.عرض کردم در یک روندحقوقی و دمکراتیک مثلا توسط مجلس نمایندگان هر چیزی و از جمله حجاب ، می تواند شکلقانونی و الزام حقوقی پیدا کند.  

به نام دین؟

خیر! این الزام را هرگز نمی توان مستقیما به شرعو دین نسبت داد. عیبی ندارد که این موضوع را به عنوان قانون اجرا کنند. ولی دیگرنگویند که این را دین گفته و دین حجاب را اجباری کرده! حجاب از نظر دینی ضروری استولی اجباری نیست و حتی اگر کسی پیدا شود که روی برخی مبانی خاص اجتهادی ، فتوایشچیز دیگری باشد نهایت این است که از استنباط فقهی خود می تواند خبر بدهد ولی نمیتواندهرگز اجباری بودن را بر گردن دین بگذارد . آن وقت اگر توسط دستگاههایقانونگذار جنبه قانونی و الزامی پیدا کرد ، کسی آن را نقد کند، قانون را نقد کرده، این دیگر نقد شریعت و نقد دین نیست. با قانون نمی توان مخالفت عملی داشت ولی میتوانم مخالفت نظری داشته باشم. ولی به عنوان یک مسلمان معتقد ، نمی توان با حکمشرعی مخالفت نظری کرد،  مگر اینکه مخالفتنظری، جنبه اجتهادی داشته باشد که مسئله تخصصی و بحثی جداست.

فکر نمی‎کنید نتیجهاش یکی است؟

نه،  قطعا نتیجه اش دو تاست. اجازه بفرمایید. اولا توضیحدادم که وقتی چنین اجباری از موضع قانون باشد نه دین، این را می توانید نقد و احیانااز همان مجاری قانونی نقض کنید. یعنی می توانید اصلا لغوش کنید.

یعنی می گویید زنان بیحجاب باشند؟

قدرت هرگز مقدس نیست. قدرت باید تحت تدبیر و مهارشده باشد، می تواند تحت تاثیر امر مقدس قرار بگیرد اما هرگز نمی تواند خودش مقدس باشد.

نه، نمی گویم بی حجاب باشند. بلکه می گویم حجاببرای یک زن مسلمان واجب و ضروری است ولی مفهوم وجوب  و ضرورت با مفهوم اجبار تفاوت می کند . بهتعبیر مرحوم شیخ الطائفه جناب شیخ طوسی که استادالفقهاست ،هر تکلیف و واجب شرعیاساسا بدون اختیار معنا پیدا نمی کند ، این یک قاعده است . وقتی گفته می شود چیزیجزو تکالیف و واجبات است  معلوم می شوداختیاری است. اختیار در اینجا غیر از مفهوم عرفی آن است . اختیار در مقابل اجباراست نه در مقابل ضرورت و وجوب. تمام واجبات شرعی ضرورت قطعی دارند و بر یک مسلمانواجب است که با اختیار خودش آنها را انجام دهد ولی اجباری نیست، یعنی کسی نمیتواند به عنوان تکلیف شرعی دیگران را الزام به انجام آنها بکند. بنابراین حجاب همدر عین حال که وجوب شرعی دارد اختیاری است.

*یعنی می تواند باشدیا نباشد؟!

باز به مفهوم وجوب و ضرورت توجه نکردید. ببینید!بایداذعان کنم که ما همچنان از نظر معرفتی و فقهی در خیلی از مباحث دچار کم کاری مفرطهستیم و خیلی از مفاهیم هنوز مدرن سازی نشده اند. مثلا همین تفاوت میان وجوب واجبار، ویا تفاوت شریعت و قانون ، و تفاوت جرم و معصیت و خیلی از مفاهیم دیگر.

اینکهحجاب یک واجب قطعی شرعی است ، یک چیز است و اینکه کسی بتواند به استناد وجوب شرعیِحجاب ، زنان را مجبور به حجاب کند ، بحث دیگری است. حجاب مثل نماز است. مگر نمازاجباری است؟ هیچ اجباری وجود ندارد. منتها فرق حجاب با نماز در این است که بعضی ازاحکام شرعی هستند که صرفا وجه فردی ندارند بلکه وجه اجتماعی هم پیدا می کنند و چونوجه اجتماعی دارند، قابلیت اینکه در حکوت اسلامی توسط مراجع قانونگذار در قالب  قانون قرار بگیرند را دارند. حال اگر چنیناتفاقی افتاد و یک حکم شرعی تبدیل به قانون شد، علاوه بر وجوب شرعی ، الزام و وجوبحقوقی هم پیدا می کند ولی این یک امر ثانوی و عارضی است. البته قاعدتا نماز قابلیتاینکه یک ماده قانونی بشود را ندارد ولی حتی در آنجا هم ممکن است کسی از طریققانونی نماز را اجباری کند کمااینکه شنیدم یک آقایی این کار را در کارخانه اش کردهبود! او از جهت قانونی کار خلافی انجام نداده؛ چون یک قرارداد فیمابین است. درهرحال او نمی تواند بگوید که اسلام گفته که تو مجبوری که نماز بخوانی ، ولی حققانونی اش است که در یک توافق و قرارداد الزامی، بگوید من مشروط بر نماز خواندن باکارگر خود قرارداد می بندم ؛ اما اولا کار او ربطی به دین و شرع ندارد و نمی تواندبگوید چون دین گفته من دارم این کار را می کنم بلکه یک تصمیم و قرارداد شخصی استثانیا از جهت اخلاقی اینکه از نیاز دیگران برای الزام به یک امر دینی استفاده شود،نمی توان آن را یک کار دینی دانست و دستکم یک امر غیر اخلاقی است.

یعنی اینکه "نماز بهپای دارید" را دین نگفته!

چرا، ولی نگفته کسی حق اجبار دیگران به نماز رادارد بلکه مخاطب این ضرورت و وجوب ، مسلمان مکلف است. تمام نکته در همین است. دین بهکسی نمی گوید که حق  الزام دیگران به اقامهنماز را داری. ببینید حرف اسلام و دین چیست؟ دین می گوید نماز یک ضرورت قطعی برایپالایش روح و کمال انسانی است. مثالی می زنم؛ شما به پزشک مراجعه می کنید. دکترنشانه های بیماریتان را می بیند و می گوید شما برای اینکه خوب شوید باید اینپرهیزها را داشته باشید و این داروها را بخورید و باید این مقدار استراحت کنید.دائما «باید» می گوید. آیا اینها بایدهای آمریت است؟ شما احساس اجبار از این بایدهای او می کنید؟ و یا این بایدهای پزشکی به دیگران حق می دهد که شما را مجبور بهخوردن دارو کنند؟

«باید»های پزشک به این معناست که، لازم است اینکار را بکنید. در حالیکه اجبار یعنی یک انشاء معطوف به قدرت. یعنی اگر انجام ندهی کسانیمی توانند با استفاده از زور و قدرت تورا به انجام عمل وادار کنند و مثلا اگر اینکار را نکنی، زندانی ات می کنم؟!. پزشک هرگز چنین چیزی نمی گوید و در عین حال اگرشما در تخصص و مهارت او یقین داشته باشید ، تردید ندارید که دستورالعمل هایش لازمو ضروری است و اگر طالب سلامتی و زندگی هستید ناگزیر از اطاعت می باشید. اما درمقابل، یک قاضی وقتی حکم می کند ضرورت آن الزامی و به تعبیری اجباری است. چراکهوجوبی که او انشاء می کند قانونی و متکی به قدرت است و اگر انجام ندهید، مجازاتدارد. اما ادبیات پزشک آمرانه نیست و مشفقانه است. ادبیات دعوت است که ما را متوجهیک ضرورت واقعی می کند. اساسا پزشک از واقعیت خبر می دهد ولی چون این واقعیت ،ضرورت قطعی دارد و ترک آن موجب آسیب غیرقابل جبران می شود ، برای بیان آن ازادبیات انشائی و آمرانه استفاده می کند. می گوید من از حالات تو تشخیص دادم که اگراینها را بخوری، سلامتی ات را به دست می آوری و اگر نخوری از سلامتی محروم میمانی.

یعنی محکوم به صلاحاست و الزامی نیست.

 اصلاجبر نیست. لذا شما می توانید داروها را نخورید. اما اگر نخوردید از آثارش محروم میمانید. اسلام می گوید اگر نمازت را نخوانی از آثار قرب الی الله محروم می مانی و زیستو زندگی نورانی پیدا نمی کنی و حیات اخروی ات هم به خطر می افتد. اما همه اینهابین انسان و خداست و هیچ فرد سومی به خودی خود حق مداخله در این میان را ندارد.هیچ قدرت دیگری وجود ندارد مگر اینکه شکل قانون پیدا کند که آن بحث دیگری است. بهعبارت دیگر اجبار وجود ندارد و اگر الزامی هست، الزام منطقی است. خصوصیت الزاممنطقی این است که از یک ضرورت هستی شناختی و از یک واقعیت خبر می دهد . مثل اینکهالان بیرون هوا گرم است و من به شما می گویم با پالتو بیرون نرو. ولی این نهی منمعطوف به قدرت نیست. شما با پالتو بروید، عرق می ریزید.

این که گاهی از تریبون هایی «اخلاق حکومتی» ، یعنی اخلاق معطوف بر قدرت و برآمده از سیاست، تئوریزه شود و تقدم سیاست بر اخلاق را به دین و آموزه های دینی نسبت دهند، قطعا یک انحراف است. این همان چیزی است که باید خیلی از آن ترسید و باید از آن فرار کرد و بسیار باید نگرانش بود.

شارع به واسطه اینکه به حقایق هستی اطلاع کامل دارد،از حقیقت به شما خبر می دهد. شما باید خیلی ممنونش باشید. می خواهید نباشید، همنباشید ولی از آثار محرومیت آن آسیب می بینید و آثار این محرومیت دامنگیرتان میشود. متن قرآن می گوید جزا و کیفر یک امر بیرونی و قراردادی نیست بلکه نتیجه طبیعیعمل انسان است. به مفهوم دقیق کلمه، خداوند کسی را به خاطر نپذیرفتن این احکام مجازاتنمی کند. «إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» بلکه اینعمل خودتان است که به شما برمی گردد. این که کسی بیماری مستمری دارد و یا دراثربیماری می میرد نتیجه طبیعی گوش نکردن به ضرورتهای پزشکی است که به شما هشدار دادهبود.در واقع احکام دینی که به صورت گزاره های انشائی بیان شده اند ، فقط شکلآمرانه و انشائی دارند وگرنه همگی به گزاره های إخباری و هستی شناختی بازمی گردندو این نکته بس مهمی است که عمدتا از آن غفلت می شود.

اما این احکام با ورودشان به قانون، لحن آمریت یافته اند.

خوب اینکه قانونلحن آمرانه دارد طبیعی است وگرنه قاعدتا برانگیزنده نخواهد بود. در این اشکالینیست چون طبیعت قانون همین است. اما نباید این آمریت قانونی به دین نسبت داده شودو بالاتر از آن نباید گذاشت که به علت حضور روحانیت در قدرت ، این ادبیات آمرانه واردادبیات دین شده و بلکه آنچنان اصالت پیدا کند که جایگزین ادبیات دینی شود. واقعیتاین است که گاه ما برای توجیه این زبان آمرانه ،از معارف دینی استفاده کنیم وبایدهای دینی را به خدمت بگیریم و منشا چنین خلطی می شویم. این یک انحراف بسیاربزرگ است و موجبات داوری های نادرست نسبت به دین را در ذهن نسل جدید و مخاطبانناآشنا را فراهم ساخته است.

من اصالتا مشکلیبا قانونی شدن برخی احکام دینی که کارکرد اجتماعی دارند، ندارم و اساسا الان بحثممربوط به آن نیست ، ولی صراحتا بگویند که این قانون ماست. که اگر مردم برآن نقددارند نقدشان متوجه قانون و قانونگذار باشد. نگویند که دین و فقه اینها را گفته!

البته در فرایند  قانونی سازی محتواهای دینیباید دقت کرد تا چه چیزهایی را الزامی می شود؟ تا یک حکم واقعا وجه اجتماعی وارتباطی نداشته باشد؛ الزام بخشی قانونی هم نمی تواند داشته باشد. مثلا شما حدود وتعزیرات که در فقه اسلامی هست را ملاحظه کنید ، گذشته از آنکه می تواند و باید بادر نظر گرفتن دو عنصر زمان و مکان مشمول بازنگری اجتهادی قرار بگیرند، اما ساختارآنها از نظر شرعی بگونه ای است که برای زمان شکل گیری جامعه دینی و استقرار حاکمیتدینی بیان شده است. یعنی چی؟ یعنی از ادله شرعی به وضوح دانسته می شود که این حدودبرای گناهانی است که وجه اجتماعی پیدا کرده و در نسبت با دیگران قرارگرفته اند ودر اینصورت تبدیل به جرم می شوند. فاصله تبدیل گناه به جرم ، اجتماعی شدن آن استکه در این صورت مجازات و حدّ بر آن اقامه می شود. وگرنه گناهی که بین انسان وخدایش اتفاق بیفتد، غیر از کیفر اخروی و آثار تکوینی که بر زندگی شخص گنهکار تازمانیکه توبه نکرده دارد ، حد شرعی ندارد.

از تمام اینهادانسته می شود باید و نبایدهای دینی و شرعی از چه جنسی است.

توصیه ای است یا دعوتی ؟

بین توصیه ای ودعوتی فرق است. "باید" در دین دعوتی است به توضیحی که عرض کردم ، یعنیبیان وجوب و ضرورت قطعی . اما "بایدِ توصیه ای" بیان یک امر غیر ضروی وغیر واجب است. یعنی دلت می خواهد انجام بده ، نمی خواهی هم انجام نده. اما"بایدِ دعوتی" دین ، ضروری و واجب است ولی همانگونه که عرض کردم اجبارینیست. دقت کنید که دعوت، ضرورت قطعی است اما آمرانه و اجباری نیست و ترک آن معصیتاست و کیفراخروی دارد ولی به خودی خود، حدّ و مجازات قانونی ندارد مگر اینکه بهجرم تبدیل شود.

پس بحث صیانت چیست؟ مثلا به دلیل اینکه وظیفه ام است که از شما صیانت کنم، شمارا حفظ می‎کنم؟

چه کسی از چه کسیصیانت کند؟ اولا هیچ فردی وظیفه صیانت از فرد مکلف دیگری که عاقل و بالغ است راندارد.افراد به عنوان فرد ، در اموراجتماعی نسبت به یکدیگر هیچ حق و وظیفه ای جزروشنگری یعنی امر به معروف و نهی از منکر ندارند. فقط حکومت که مظهر اراده جمعیاست وظیفه دارد با تدابیر قانونی ، از مصالح عمومی صیانت کند و از وقوع جرم و بزهاجتماعی پیشگیری کند. ولی حکومت نیز همانگونه که حضرت امام(ره) و دیگر فقها تصریحنموده اند ، هیچ وظیفه ای جز مصالح عامه ندارد و ابتدائا حق ورود به حوزه خصوصیشهروندان را ندارد. البته اینها بحثهای دقیق و تخصصی دارد که در مباحث  فقهی انجام گرفته است .

اگر از موضع انصاف نقد نکنیم، هیچ وقت نقدمان موثر واقع نمی شود و به تقابل و نفی می انجامد. نفی را هم هیچکس نمی پذیرد. یعنی اگر من از اول بیایم و شما را نفی کنم، شما در برابر نفی، دفاع می کنید اما در برابر نقد، یا گفتگو است و اقناع.

فرض کنید کسی در محدودهحریم شخصی و خصوصی خودش مرتکب گناه  شود،نه کسی حق تجسس دارد و نه حتی  اگر کسیاتفاقی بر آن آگاه شد ، حق افشا و علنی سازی آن دارد تا چه رسد که به دلیل آن گناهشخصی ، کسی را مستحق مجازات و حدّ بدانیم. اما اگر همان فرد این گناه را به صورت سازمانیافته و شبکه ای انجام  دهد بگونه ای کهسایر افراد و اجزای جامعه تحت تاثیر قرار می گیرد، یعنی دارای آثاری در حوزه عمومیاست ، در اینجا وجه اجتماعی می یابد و حکومت می تواند ورود کند. لذا عرض کردم بایدبین مفهوم جرم و معصیت تفاوت قائل شویم. معصیت به خودی خود هیچ مجازات  قانونی ندارد و اساسا در حوزه شخصی قرار دارد  مگر آنکه تبدیل به جرم شود. چه وقتی تبدیل بهجرم می شود؟ وقتی که شکل اجتماعی پیدا کند و وارد حوزه حقوق دیگران شود و درمناسبات اجتماعی، اثر بگذارد.

ما حتی در موردشنیع ترین گناهان نیز تا زمانی که به حق الناس مربوط نشود حتی اگر خود شخص دردادگاه اعتراف کرد توصیه شارع آن است که قاضی او را کمک کند تا بر اعترافش اصرارنداشته باشد و غیر مستقیم به او راه و دلیلی را تلقین کند که به مجازاتش نیانجامد.و اصلا اعتراف در رابطه با این امور ، پسندیده نیست. در رابطه با معاصی ای کهانسان در خلوت بین دو نفر انجام داده، اظهار و اعترافش به شخص سوم، حرام است. اینتفکر علوی را ببینید و بگذارید در مقابل اینکه برخی می خواهند با زور اعترافبگیرید که فلان کار را حتما کرده اید! وای از اینکه چنین کاری به نام دین انجام شود،چندتا جرم در اثر حماقت و جهالت در دینداری اتفاق می افتد.

از بحث روحانیت دور شدیم. بنظر شما مهمترین نقدی که هم اکنون بر روحانیت وارداست چیست ؟

متاسفانه آسیببزرگی که روحانیت را در دوره دوم تاریخ خودش (یعنی روحانیت  پس از نسبت یافتن با قدرت) تهدید می کند، مسئلهانقطاعش از گذشته و ریشه های معرفتی و تاریخی و اخلاقی خودش است.

این انقطاع چه آسیب های دیگری را می تواند تولید کند؟

یکی از مهمترینآسیب هایش " عرفی زدگی "روحانیت است نه " عرفی شدگی "روحانیت.بین او دو تفکیک قائل می شوم؛ اگر مایلید کمی در مورد این صحبت کنیم.

بله بفرمایید.

امام حسین (ع) می فرماید که ما و بنی امیه دو خط مقابل هستیم که جدال و تقابملمان در مورد توحید است و تا روز قیامت این تقابل تداوم دارد. امروز داعش و داعش صفتی، دامنه و بسط تاریخی همان تفکر بنی امیه است که بر نشانه های اثباتی توحید تاکید می کند.

ببینید! ما فلسفهروحانیت را در استمرار شأن تبلیغی پیامبران و حضرات معصومین تعریف می کنیم.البتهکاربرد واژه تبلیغ هم در اینجا نوعی مسامحه است. اضطلاح تبلیغ، صورت دگرگون شده "بلاغ"در مصطلحات قرآنی و فرهنگ دینی است، آنهم "بلاغ مبین". نمی خواهم بحث تخصصیکنم، با رویکرد جامعه شناختی می گویم که وظیفه پیامبر(ص) بلاغ مبین است. عنصر اصلیبلاغ مبین  "زبان" است . پیامبرحامل و دریافت کننده یک امر عظیم و سنگین قدسی است به نام وحی : «إِنّا سَنُلْقی عَلَیْکَقَوْلاً ثَقیلاً». این امر با این سنگینی و با این وزانتش قابلیت انتقال مستقیم بهمردم را ندارد و نیازمند به یک فرآیند آسان سازی است : « فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُبِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا»شود.جالب اینکه عامل آسان سازی، زبان است و زبان پدیده ای بشری است که در مقام ارتباطو گفتگو کاربرد پیدا می کند. تمام هنر پیامبر و اتفاقی که در دین می افتد این استکه امر قدسی با حفظ ماهیت قدسی اش و بدون آنکه از حقیقت آن چیزی کاسته شود ،" زبانی" می شود و این فرایند زبانی شدن گرچه به تصریح قرآن توسط خودخداوند انجام می پذیرد و لذا مثل خود حقیقت وحی ، منشأ و مصدری الهی دارد و ازمراتب وحی بشمار می آید ، ولی نتیجه "زبانی شدنِ پیام وحی" عرفی شدن وقابل فهم شدن آن است . یعنی می توان گفت تمام فرآیند بلاغ مبین و کارکرد پیامبر وبه دنبال آن ائمه، تبدیل امر قدسی به امرعرفی به معنای فهم پذیری عمومی آن است.آنچه که پیامبر (ص) و امامان معصوم(ع) در این مرحله انجام دادند همگی با تدبیرالهی و برآمده از عامل فوق بشری بود گرچه نتیجه آن برای عموم مردم و مخاطبان بود.اما روحانیت وظیفه داشته و دارد که این زبانی سازی و فهم پذیری پیام دین را متناسببا مخاطب عصری از یکسو و حفظ اصالت پیام دین از سوی دیگر ادامه دهد و اگر بخواهیمبا زبان امروز آن را توصیف کنیم می توانیم این مرحله از فرایند زبانی شدن را  که توسط روحانیان و عالمان دینی همگانی سازی وعرفیسازیِ پیام دین بنامیم.

این فرقش با سکولاریسم مصطلح چیست؟

سکولاریسم اولا میگوید که امر قدسی باید توسط خود بشر و به دست عامل انسانی تبدیل به امر عرفی شود واین لازمه اش این است که از محتوای قدسی اش تهی گردد و به میزانی که از وجه قدسی کاستهشود، عرفی می شود. اما در فرآیند بلاغ مبین که توسط پیامبر صورت می گیرد ، این خودخداوند است که صفر تا صد فرایند زبانی شدن و آسان سازی حقیقتِ قدسی را انجام میدهد ، منتهی متناسب با زبان پیامبر که نمونه کامل زبانِ قوم یعنی مردم زمان نزولوحی است. و لذا زبانی شدن ، خودش مرحله ای از وحی و اعجاز است. اما در عین حال یکالگوی کاملا گویا و مشخص برای فهم و تبلیغ پیام وحی را در برابر ما و مشخصاروحانیان به عنوان کسانی که رسما وظیفه تبلیغ را برعهده دارند، قرار داده است و آناینکه برای ابلاغ دینی در مواجهه با مخاطب عصری وظیفه داریم تا زبان و فهم او رادر نظر بگیریم و متناسب با آن ، امر قدسی را با حفظ هویت و اصالت  قدسی اش فهم پذیر کنیم و اساسا یکی از اصلیترین کارکردهای " اجتهاد " در مفهوم دقیق آن همین است. لذا اصالت وظیفهروحانیت همیشه در این بوده است که با تکیه بر توان و ابزار اجتهاد، هر میزان که ممکناست مفاهیم دینی را تبدیل به مفاهیم بین الاذهانی و قابل فهم کرده و دایره شمولشرا بیشتر کند. این را روحانیت باید در دو شأن و مرحله انجام دهد؛ یکی در شأنتئوریک و نظری و یکی هم در شأن رفتاری. یعنی امکان عینی شدن و عملی شدن آموزه هایدینی را در عمل و رفتار خود نشان دهد. اگر من بالای منبر و هر تریبون دیگر حرفهاییمی زنم، اولا باید رفتار و زیست عملی من به صورت غالب نشاندهنده باور و التزامعملی من به این گفته ها باشد و لذا معصوم می فرماید مردم را با عمل و نه با صرفِزبان ، دعوت کنید : (كونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيرِ ألسِنَتِكُم ، لِيَرَوا مِنكُمُ الوَرَعَ وَالاِجتِهادَ وَالصَّلاةَ وَالخَيرَ، فَإِنَّ ذلِكَ داعِيَةٌ ).

 و ثانیا: حرف‎هایم باید چیزی باشد که عقل شما را بتواند اقناع کند وبتواند با شما رابطه إقناعی و تفاهمی برقرار کند ، نه اینکه از شما فقط تسلیم وتبعیت بطلبم. لذا مهمترین وجه تفکر دینی و دعوت دینی "گفتگو" است. شماممکن است بگویید که اینها مفاهیم مدرن است ، اما من می گویم اسمش را هرچه دلتان میخواهید بگذارید ، روح و حقیقت بسیاری از این مفاهیم مدرن ، بسا بگونه ای کاملترودقیق تر در آموزه های قرآنی و وحیانی نهفته  است. متن قرآن را ببینید، از اول تا آخر ضمندعوت به خردورزی(تعقل) و فکرورزی(تفکر) ، مهمترین چیزی که در آن پیدا می کنید، گفتو گو است. حتی در قرآن خداوند با شیطان گفت و گو می کند. وقتی شیطان تمرد می کندسریع او را اخراج نمی کند بلکه  به او میگوید که برای چه سجده نکردی؟ و در ضمن دلیل خود برای امر به سجده را برای اویادآوری می کند: (يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ- ص/74 ) خدا عالم مطلقاست و از سویی آفریدگار همه هستی است ،  چهنیازی به سوال دارد؟ او با این سوال  و نقلمکرر آن در قرآن ، خود را در موضع گفت و گو قرار داده و پرسشگری را برای طرف مقابل(شیطان ) و هر مخاطب عقل ورز دیگری به رسمیت می شناسد و به انسان این امکان را میدهد تا در موضع دفاع عقلانی از خودش قرار گیرد. و نهایت این گفت وگو این است که شیطانبا وجود آگاهی از نادرستی عملش ، لجوجانه بر آن اصرار دارد و لذا می پذیر که حقشآن است که رجیم و رانده شود. یعنی وقتی شیطان رانده شد به اجبار رانده نشد ، بهضرورت رانده شد.

برای همین میگوئیم زبان دین زبان "آمریت" نیست بلکه زبان "بیان ضرورت" استنه اینکه بگوید برو بیرون!این " فَاخْرُجْمِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ " که خداوندبه شیطان می فرماید پس از گفتگو با اوست یعنی بعد آز تبیین اینکه دیگر او جایگاهیدر عالم قدس و ملکوت هستی ندارد به عنوان یک ضرورت خروج او را اعلام کرد. در قیامتهم خداوند قاهر و قادر مطلق است و از همان اول می تواند یکباره نامه اعمال انسانرا منتشر کند و بگوید این تویی! اما قرآن را ببینید ، تمام مراحل قیامت تا قرارگرفتن در بهشت و جهنم در طی گفتگوهای مختلف انجام می گیرد. خداوند با بنده اش گفتگومی کند. اصحاب نار با اصحاب جنت، اصحاب جنت با اصحاب جنت. اصحاب نار با اصحاب نار،پیروان با رهبران، رهبران با پیروانی که گمراهشان کرده اند، گمراه شدگان با رهبرانیکه موجب گمراهی شان بودند و....همه با هم گفت و گو می کنند و نتیجه گفتگویشان هماین است که همه به ضرورت و حق بودن آنچه که رخ می دهد قانع می شوند.

من اصالتا مشکلی با قانونی شدن برخی احکام دینی که کارکرد اجتماعی دارند، ندارم، ولی صراحتا بگویند که این قانون ماست. که اگر مردم برآن نقد دارند نقدشان متوجه قانون و قانونگذار باشد. نگویند که دین و فقه اینها را گفته!

بالاتر از آن اینکهبه تصریح قرآن کریم  پیامبران نیز با خداوند"مُجادله" دارند. مجادله نوع خاصی از گفتگوست. گفتگوی مستدل که طرفگفتگو اصرار بر سخن و اثبات مدعای خود دارد. در قرآن کریم مجادله حضرت ابراهیم باخداوند در خصوص عذاب قوم لوط را گزارش می کند : " فلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْراهيمَ الرَّوْعُ وَجائَتْهُ الْبُشْرى 

يُجادِلُنا فى قَوْمِلُوطٍ (هود/ آيه 74)". باز بالاتر از این ، در قرآن سوره ای به ناممجادله داریم. گفتیم مجادله یعنی گفتگوی کاملا جدی که کسی اصرار دارد تا طرف مقابلحرفش را بپذیرد. این مجادله بین یک زن با پیامبر است و خداوند در نهایت به نفع آنزن حکم جدیدی را نازل می کند . بدون آنکه به زن تذکر دهد که دیگر کسی نباید باپیامبر خدا مجادله کند. پس معلوم می شود که گفتگو و پرسشگری هر چقدر هم که جدی باشد برای انسان هیچ ممنوعیتی ندارد و بلکهلازمه خردورزی اوست. اگر خداوند از میان تمامی موجودات فقط انسان را اهل تفکر وعقل ورزی آفریده است ، گفتگو و پرسشگری به منظور إقناع عقلانی لازم ذاتی انسان استکه منع از آن منع از هویت انسانیِ اوست.

لذا باید ماروحانیان در مواجهه با مخاطبان خود بیش و پیش از همه ، گفتگو را بپذیریم واز متکلمالوحده بودن خارج شویم . مخاطبمان باید احساس مشارکت در فرآیند تفکر دینی داشتهباشد و احساس کند در فهم و تولید معرفتی که حاصل می شود مشارکت دارد و حق نقددارد.

اینکه وظیفه اصلیروحانیان را تلاش برای ارایه ماهیت بین الاذهانیِ پیام های دین دانستیم، لازمه بینالاذهانی کردن پیام دین ، همان عقل ورزی قرآنی و برخورداری از عقل نقّاد است. یعنیمن عقل نقاد مخاطبم را باید به رسمیت بشناسم و هرگز از او انتظار تبعیت محض نداشتهباشم. در اسلام تقلید ابتدایی وجود ندارد ( این تقلید ابتدایی که می گویم به مفهومفقهی اش نیست که در فقه جای خودش را دارد و خیلی ها هم جایز می دانند و برخی همجایز نمی دانند که بحثش جداست). تقلید ابتدایی به این معنا که شما در خلاء عقلنقّاد انتظار تبعیت و تسلیم داشته باشید ، هرگز یک چنین چیزی وجود ندارد. اگر قراراست در برخی از حوزه ها هم تقلید کرد ، که البته امری طبیعی و ضروری است ولی بایدعقل قانع شود که در چه چیزهایی و از چه کسانی می توان تقلید کرد وگرنه تقلیدابتدایی منع عقلی و شرعی دارد.پس باید در مقام تبلیغ ، پیام های دینی ، عرفی بهمعنای فهم پذیرعقلانی شوند. یعنی منطق بیرونی دین برای مخاطبِ خردورز و اندیشمندتبیین گردد تا بتواند با آن ارتباط برقرار نماید.

ولی اگر امر قدسیرا نتوانیم بگونه بین الاذهانی ، عرفی و آسان سازی کنیم، دو اتفاق می افتد : یا اینکهدر خلاء منطق بیرونی و عقلانی ، در ارتباط با مخاطب صرفا ناگزیر به ارجاع به منطقدرونی هستیم و دائما بگوییم «چون اسلام گفته! چون خدا خواسته !چون لازمه تعبد است!چون لازمه ایمان است! لازمه دینداری است!» اینها همه ارجاع به امر باطنی و منطقدرونی است. امر درونی، امری است که شما فقط اگر با آن ارتباط شخصی و احساسی پیداکردید، قابل درک است اما در یک ارتباط عقلانی و بین الاذهانی قابل تبیین و دفاعنیست. فرقه ها، معمولا براساس امر درونی شکل می گیرند و نه براساس امر بیرونی وبین الأذهانی. به محض اینکه چیزی وجه بیرونی و فهم پذیر پیدا کرد، دیگر فرقه شدگیدر آن معنا ندارد اما به میزانی که عناصر بیرونی و عقلانی به نفع منطق درونی وعناصر احساسی کاهش پیدا کرد، فرقه شده گی صورت می پذیرد. خصوصیت فرقه این است کهفقط مبنی بر منطق درونی یعنی روابط و احساسات است. وقتی عناصر درونی مورد تاکیدقرار گرفت، دائما ناگزیریم که به جای اینکه به معارف عقلانی بپردازیم، نشانه ها ونمادها را ترویج کنیم . نشانه ها جنبه نمادین و رمزی دارند و تا با آنها ارتباط خاصو درونی برقرار نشود نمی توان درکشان کرد و اینجاست که ناگزیر ، از وجوه معرفتی وماهیتی دین کاسته می شود و امور هویت ساز ، به صورت متورم رشد پیدا می کنند.

آنگاه در اینجاباردیگر دوحالت پدید می آید و یکی از دو اتفاق مهم و تاریخی رخ می دهد: یا به دلیلجایگزینی منطق درونی به جای منطق بیرونی و بین الاذهانی، محصول نهایی آن پدیده داعشخواهد بود، و یا مسالمت جویانه دچار عرفی زدگی - نه عرفی شده گی- می شویم. اینکهمی گویم از دل چنین فرایندی داعش بیرون می آید، برای این است که امر درونی به خودیخود قابلیت فهم پذیری عمومی را ندارد و نمی تواند تبدیل به امر عمومی شود ، ولی اومی خواهد این را که به دلیل فقدان منطق بیرونی، هیچ گونه قابلیت تعمیم پذیری عمومیندارد را با عامل  قدرت و خشونت، و با نامدین و گزاره های دینی به دیگران تعمیم بخشیده و تبدیل به امر عمومی اش کند. برایهمین ناگزیر به تکیه بر رابطه آمریت و مواجهه خشن با مخاطب _ هرکس که باشد _ میباشد و به میزانی که بیشتر خود را دیندار می پندارد باید خشونت بیشتری إعمال کردهو حقوق بیشتری از مردم ضایع کند! ولی او خودش این را ظلم نمی داند. چون اصلا حقیبرای طرف مقابلش قائل نیست جز پذیرشِ آنچه که او می گوید.

بنظر من در زمانحاضر داعش یک نمونه از حجت های خداوند است تا ما نتیجه چنین تفکری را در عینیتببینیم و تکلیف خود را با آن مشخص کنیم. من بارها عرض کرده ام که از برخی روایات کهمضمون آن کاملا عقلانی است ، استفاده می شود تا قبل از رسیدن به عصر مهدویت که ظرفتحقق اختیاری جامعه ایده آل انسانی است، تمام نظریه ها و ایده هایی که مدعی هستندباید زمینه بروز و امتحان شده گی پیدا کنند. از همین منظرداعش، امروز حجت الهیبرای نشان دادن این واقعیت است که دین حق ، که به دلیل انطباق تام با فطرت انسانیدر کمال زیبایی و جذابیت قرار دارد می تواند به دست بشر جهالت زده تبدیل به چنین پدیدهوحشتناک و نفرت برانگیزی شود . لذا یک وجه مبارزه با داعش که وجه بسیار مهمی استهمین مبارزه میدانی است که رزمندگان و ایثارگران مدافع حرم بر آن توفیق دارند. ولیوجه اصلی و مستمر مبارزه ، مبارزه با تفکر داعشی است و اینکه ما وجوه فارغ خودمانرا با داعش بشناسیم و بشناسانیم و برای همه جهان بیان کنیم و توضیح دهیم که درک واجتهاد ما از دین  و نوع تبلیغ و معرفی مااز معارف و آموزه های دینی ، چه تفاوت هایی با داعش دارد؟ باید مشخص کنیم ما چهتضمین های نظری و عملی داریم که تبدیل به داعش نشویم؟ و در چه شرایطی اگر قراربگیریم دچار" داعش شده گی " می شویم؟ در سالهای اخیر بارها به صراحت وصدای بلندعرض کرده ام تا زمانیکه به این پرسش ها بصورت جدی نپردازیم و پاسخهایشفاف و فهم پذی ارایه ندهیم ، مبارزه با داعش و داعش صفتی ناکام و ناتمام است.  

اینکه ما بخواهیمفقط در قالب مجموعه ای از گزاره های ایجابی به بیان ویژه گی های خود بپردازیم وگمان کنیم اینگونه تفاوت ما با دیگران و از جمله با داعشیان مشخص می شود و مخاطبداخلی و جهانی ما را در فهم این تفاوتها قانع کرده و در نهایت او را در انتخاب گزینهدرست کمک می کند ، کاملا اشتباه است. تعریف های ایجابی مهم هستند ولی هر قدر هم کهانبوه باشند، به تنهایی در مقام انتخاب و داوری بکار نمی آیند. در مقام داوری وانتخاب همینکه شما بتوانید در مقابل انبوه گزاره ای ایجابی ، فقط یگ گزاره ابطالیارایه دهید که معیاری برای تفاوت شما با دیگران را بیان کند کافی است و برگ برندهرا دراختیار خواهید داشت . و یکی از اعجاز های زبانی قرآن همین است که پیام اصلیخود را که توحید است ، به صورت اثباتی مطرح نمی کند. یعنی نمی گوید توحید این است،بلکه به صورت ابطالی آن را بیان می کند. یعنی می گوید چه چیزی توحید نیست؟ و لذابه جای تعریف توحید ، نشانه ها و معیارهای شرک را معرفی می کند و می گوید چه چیزیشرک است. و در تبیین معیار شرک می گوید هر چیزی غیراز خدا ( مادون الله ) مطلقبشود، شرک است. نمی گوید توحید یعنی نماز بخوانید یا خدا را بپرستید بلکه می گویداگر غیر خدا هرچه باشد مورد تبعیت مطلق قرار گیرد توحید نفی شده است. امام صادقصلوات الله علیه بیان بلندی در اصول کافی دارند که می فرمایند خصوصیت بنی امیه بهعنوان یک مَدرَسِ فکری در تقابل با مَدرَس اهل بیت (ع) این بود که تعریف و شناختاثباتی و ایجابی توحید را آزاد گذارده بودند ولی اصلا هیچ سراغ نشانه های ابطالیتوحید نمی رفتد و اجازه شناخت و معرفی آن را به مردم نمی دادند؛ چرا؟ چون مچ شانباز می شد! اگر مردم بر معیارهای إبطالی آگاه می شدند شرک آمیز بودن اندیشه بنی امیهو تفاوت آن با اندیشه توحیدی اهل البیت را می شناختند و فریب بنی امیه را نمیخوردند:«إِنَّ بَنِی أُمَيَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِيمَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُطْلِقُوا تَعْلِيمَالشِّرْكِ لِكَيْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوهُ.» .

متاسفانه الان به طور عمده فضای غالب بصورت دوقطبی است و اینگونه است که یا عده ای کاملا از حکومت دینی فارغ شده اند یعنی می گویند ما را اصلا با حکومت کاری نیست، یا اینکه توجیه گر هر آن چیزی شده اند که به حکومت و قدرت بازمی گردد. وقتی یک روحانی توجیه گر قدرت شد، دیگر بحث دین مطرح نیست و این همان چیزی است که از دل آن تقدیس قدرت درمی آید.

حضرت امام حسین (ع)می فرماید که ما و بنی امیه دو خط مقابل هستیم که جدال و تقابملمان در مورد توحیداست و تا روز قیامت این تقابل تداوم دارد :« 

نحن و بنو امیة اختصمنا فیالله تعالی، قلنا صدق الله و قالوا كذب، فنحن الخصمان یوم القیامة»!

 امروز داعش و داعشصفتی، دامنه و بسط تاریخی همان تفکر بنی امیه است که بر نشانه های اثباتی توحیدتاکید می کند. اگر نشانه های اثباتی صرفا معیار شناخت باشد ، تشخیص تفاوتها میانادعاها ، یا ممکن نیست و یا بسیار بسیار دشوار است. کسی با نشانه های اثباتی توحیدمشکلی ندارد. نماز می خواند و روزه می گیرد، جهاد می کند ، به زعم خود در راه خداجان می دهد و جان دیگران را هم می ستاند. و... همه این کارها اثباتی است و در جایخود هم لازم است اما وجه ابطالی اش چیست؟ در کجا تمام این اثبات ها نقض می شود وتوحید رخت برمی بندد و شرک اتفاق می افتد؟ پاسخ این پرسش از نظر قرآن و اهل بیت (ع)اهمیت دارد. اینکه هر چیزی غیر از خدا را مطلق دانستن ، می شود شرک. مطلق نگر ومطلق اندیش نباشیم. اگر اندیشه ات و سلیقه ات و خودت را مطلق کردی، باورت را مطلقکردی و قدرتت را مطلق کردی، مرتکب شرک شده ای.

گفتید در اثر جایگزین شدن منطق درونی به جای منطق بیرونی و بین الاذهانی دین ،دو اتفاق ممکن است رخ دهد ، یا اینکه تفکر داعشی تولید می شود که توضیح دادید.حالا حالت دوم چیست ؟

بله! یکی هم عرفیزدگی است .که گفتم با عرفی شده گی و زبانی شدن پیام دین کاملا فرق می کند. "عرفیزدگی" همان تجربه ای است که مسیحیت بعد از قرون وسطی و در رنسانس مجبور بهپذیرش آن شد. اگر روحانیت نتواند ثابت کند که پیام قدسی دین قابلیت عرفی شدن ،همگانی شدن و فهم بین الاذهانی، به مفهومی که عرض کردم را دارد؛ در نتیجه دین و امرقدسی به یک امر کاملا خصوصی تبدیل خواهد شد که در کنار انبوهی از مسائل و موضوعاتخصوصی دیگر در گوشه ای از زندگی انسان می تواند حضورداشته باشد ، بدون اینکه توانو ظرفیت لازم برای حضور در متن زندگی و اثرگذاری در حوزه های رفتار ارتباطی واجتماعی انسان را داشته باشد و بدون آنکه بتواند مخاطب خود را نسبت به الگویاخلاقی و زیست اجتماعی خاصی قانع کند. در اینصورت برای اینکه بیشتر بتوانیم  در جامعه و در نگاه مخاطبان پذیرفته شویم ،ناگزیراز آنیم که روز به روز بر دامنه شباهتها و همسانی های صوری و سطحی خود بااقشار و افراد جامعه بیافزائیم تا آنان ما را نه به عنوان یک روحانی و سخنگو ومبلغ دینی ، بلکه به عنوان عضوی از جامعه بپذیرند. برای یک روحانی ، هم شکلی و همسانیصوری با مردم به خودی خود ارزش و فضیلت نیست. چراکه برای این کار لازم نیست کسیروحانی باشد، هر فردی در هر صنف و گروه اجتماعی دیگری که باشد عضوی از جامعه بشمارآمده و این همشکلی و همراهی رفتاری با سایر افراد جامعه را خیلی بهتر و بیشتر دارد.پس چه ضرورتی است که یک صنف متمایز به نام روحانیت در میان باشد؟ و این پرسشی بیپاسخ است که روحانیت مسیحی با توجه به مبانی خود قرن هاست در برابر آن قرار دارد.همشکلیو همراهی روحانیت با افراد جامعه وقتی ارزشمند است و می تواند به عنوان یک فضیلت اخلاقی بشمار آید که برخواسته از شأنروحانی اوباشد ، یعنی برخواسته از هم ادراکی و هم زبانی اش با مردم در تبیین و ابلاغپیام های دینی باشد. و این همان نخبگی توأمان است که گفتم نسل های پیشین و سَلَفروحانیت عمدتا از آن برخوردار بودند و اینک در اثر انقطاع نسبی نسل پسین، آسیبدیده است و در نتیجه متاسفانه اکنون در میان بخش هایی از روحانیت نشانه های جدی ازاین عرفی زدگی را  مشاهده می کنیم و اگرنقدی بر بعضی رفتارهای عرفی روحانیان وجود دارد نه از جهت عرفی بودن آن است بلکهاز زاویه عرفی زدگی است.

آیت الله بروجردی به استاد ما مرحوم آیت‌الله حق شناس گفته بود: «یادت باشد که هیچ تلاش نکن مردم را مومن بکنی ، فقط کاری کن که از ایمانشان کم نشود! همینکه در این لباس باشی و بتوانی حرمت و اقتضائات آن را حفظ کنی دین مردم هم حفظ می شود. همین قدر که از ما رفتار و کرداری سر نزند که از داشته های مردم کم شود، کافی است».

کار روحانی ایننیست که فلان مسابقه را برگزار کند. یا بیلیارد آموزش دهد یا ورزشکار شود ویا وزیریا وکیل شود یا رئیس فلان اداره و سازمان شود ویا در هر همایش بی ربط  حضور پیدا کند و.... حال اگر یک روحانی با تکیهبر علایق و توانایی های شخصی اش می رود پزشک می شود، مهندس می شود، نقد فیلم می کند، مشاوره خانواده گی می دهد، سیاستمدار می شود ، عضو حزب و جناح می شود و... بهعنوان یک امر شخصی و نه صنفی هیچ منعی ندارد؛ اما نباید اینها را به وجه روحانیتشتعمیم بدهیم یعنی ازیک سو تلبس او به لباس روحانیت برای او امتیازی در این حوزه هاو حرفه ها بشمار آید و یا از سوی دیگر پرداختن به این امور را وظیفه و شأن روحانیاو تلقی کرده و به این وسیله وظیفه اش را به عنوان یک روحانی و عالم دینی ، دربرابر دین و مردم پایان یافته بدانیم ، هرگز چنین نیست. هرچیزی برای خودش فلسفهوجودی ای دارد و سودمندی و اثرآفرینی اش در محدوده همان فلسفه وجودی معنا می یابدو خارج از آن هرچقدر هم که نقش مهم و پر اثری داشته باشد ، ربطی به آن فلسفه وجودیو کارکرد ذاتی ندارد و از این منظر ، بیهودگی است..وظیفه اصلی یک روحانی در اینلباس و جایگاه خاص از حیث نظری ، زبانی سازی ، عرفی سازی و ارایه فهم پذیر مفاهیماصیل قدسی است. و در مقام عمل و رفتار، وظیفه عینی سازی و الگوسازی همان آموزه هایی را بر عهده دارد که در فراز منابر تبلیغمی کند ، تا مردم بفهمند سخنان او هم از جهت عقلانی قابل پذیرش است و هم از جهترفتاری قابل عمل است. در اینصورت اگر توانمندی داشت و   وارد هریک از این  حوزه های مختلف نامبرده هم که شد باید معطوف بههمان دو وجه نظری و عملی ، بگونه ای تفاوت کارکردی خود را متناسب با فلسفه صنفی نشاندهد. وگرنه هیچ ضرورتی ندارد با ورود در حوزه های مختلف و اشغال مناصب و مشاغل ، بروجه روحانی خود اصرار داشته باشد بلکه باید آشکارا میان کاری که می کند و شغلی کهدارد از شأن روحانیت تفکیک ایجاد نماید ، نه اینکه از لباس روحانیت به مثابه یکلباس کار استفاده کند و احیانا بطور ناخواسته اسباب خلط و إغوای دیگران فراهمگردد.اینکه قدمای روحانیت اینقدر بر حفظ شأن و " زیِّ طلبگی " تأکیدداشتند هرگز ، هرگز به معنای امتیاز طلبی و ایجاد شئون و حیثیاث اعتباری و ظاهری ،و فاصله گیری از عموم مردم نبود، بلکه دقیقا به همین ضرورت التزام و پای بندی بهفلسفه نظری و عملیِ طلبگی نظر داشتند . لذا تحت تأثیر همین آموزه و تربیت بود کهدر برهه هایی از تاریخ حوزه و روحانیت ،برخی چهره های ارزشمند روحانی که بناداشتند یکسره به اموری خارج از فلسفه آخوندی و طلبگی بپردازند مثلا وارد دانشگاهدر رشته های غیر مرتبط شوند یا وارد بازار کسب و کار می شدند و یا به عرصه سیاست وکارهای اجرایی ورود می کردند ، به انتخاب و تشخیص خودشان از این لباس خارج میشدند.  

ملاحظه می کنیدکه چقدر ما نیاز به شناخت معیاره برای داوری های درست داریم! یکی از وظایف اصلیروحانیت ، پیش از ارایه اطلاعات دینی پیرامون مسایل مختلف ، آموزش معیارهای دینیاست . ما الان در جامعه مان با انبوهی از سمبل ها و نمادها و رفتارهای خاص ، معطوفبه منطق درونی در حوزه دینداری مواجه هستیم. از آن طرف هم با انبوهی از اطلاعاتدینی که هر روز و هر ساعت از منابع و تریبون های مختلف به جامعه تزریق می شود. اماسوگمندانه یک هزارم از این اطلاعات دینی، اطلاعات معیار نیست. یعنی نه می توانیددرستی خود آنها را تشخیص دهید، و نه می توانید از آنها به عنوان محک و معیار برایتشخیص درستی و نادرستی گفتارها و رفتارهایی که به نام دین اشاعه و ترویج می شوداستفاده کنید . ولذا از درون بسیاری از آنچه که آموزه و اطلاعات دینی نامیده میشود چه تناقض ها که سَر بر نمی آورد! شما اگر پاره ای سخنرانی ها و اظهارنظرهاییکه از سوی برخی آقایان ایراد می شود را بصورت مستمر و در کنار هم بررسی کنید، میبینید بسا  یک جاهایی در اوج است و  یک جاهایی در حضیض. در یکجا چیزی می گویند و درجای دیگر دقیقا از نقیض آن دفاع می کنند ، بدون آنکه خود متوجه این نابسامانی هایمعرفتی باشند. چون خودش هم بنده خدا با معیارها آشنا نیست و فقط عرفی زده ، میخواهد به هرشکل با مخاطب خود ارتباط برقرار کرده و مخلصانه می کوشد اینگونه ازچنبرۀ و محاصره انبوه سوالات و اشکالات مخاطب خود خارج شود.

روحانیت برای تعریف ساختارها و تدوین برنامه ها در آن بخشی که به مسولیت و کارکرد او برمی گردد، ضمن اینکه نیاز به تجربه دارد، به شدت نیازمند فاصله انتقادی است. در خیلی از جاها این فاصله انتقادی را نداشتیم.

وقتی ما نتوانیممنطق بیرونی دین را در اندیشه و عمل نشان دهیم و از طرفی هم نخواهیم یا نتوانیمبسان داعش ، با خشونت و اجبار خود و باورهایمان را بر دیگران تحمیل کنیم ناگزیرتنها راه باقیمانده ، تن دادن به اقتضائات و نوسانات محیطی و ابتلای به "عرفیزدگی و نابسامانی معرفتی " است. برای حفظ مقبولیت خود و تداوم ارتباط با مخاطب، بسا یک موقع از قدسیت دین کم می کنیم و کاملا سکولاریستی عمل می کنیم  و زمانی دیگر و در جایی دیگر ناگزیر، تا میتوانیم بر عناصر قدسی می افزائیم. در جایی به دامن مدرنیسم می غلطیم و در جاییدیگر به سنت بازمی گردیم و بر چهره هرچه که بوی تازه گی می دهد تیغ می کشیم. یکموقعی به شدت فرقه گرایانه صحبت می کنیم و عناصر هویتی دین را برجسته می کنیم  و یک موقع بسان عقل گرایان افراطی ، حتی روضهخوانی و عمیق ترین احساسات پاک و بی آلایش دینی را هم به دست محک های خشک عقلانیمی سپاریم و روشنفکرمآبانه ، پذیرفته ترین سنتها و آداب دینی را هم برنمی تابیم .همان زمان که به شدت از عرفان و اخلاق و معنویت دَم می زنیم ، بی محابا چه پردهدری ها که نمی کنیم و چه حریم ها و حرمت هایی را نادیده نمی گیریم  و هلمّ جرّا!

یک سخن هم بهکسانی دارم که گویا نقد و انتقاد از روحانیت را رسم و پیشۀ خود ساخته اند . سخنیکه به خیلی از دوستان هم گفته ام ، اینکه هی می آیید و انتقاد از روحانیت می کنید،بسیار خوب نقد ، حق شماست . اما اندکی هم از خودتان انتقاد کنید. یعنی مناسبات وتعاملات خود با روحانیت را به نقد بکشید. چقدر تلاش کرده اید از موضع مُطالِب،تعامل داشته باشید؟ سابق بر این عامه مردم دیندار از روحانیون مطالبه می کردند.پای منبر هر روحانی نمی نشستند. یک دیندار ، اول از همه باید ببیند چه چیزی را ازیک روحانی باید بگیرد. من طلبه و روحانی ، لزوما هرچه که بگویم دینی نیست و هررفتاری داشته باشم لزوما دینی و اخلاقی نیست. گرچه من شرعا و اخلاقا موظف ام دستکمآنچه را که در مقام مخاطبه ، برای مردم بیان می کنم ، دینی باشد ولی خیلی از اوقاتاین وظیفه اخلاقی کاملا رعایت نمی شود و لذا هیچ از وظیفه مخاطب کم نمی شود وتشخیص کلیت اینکه چه چیزی صحت انتساب به دین دارد یا ندارد؟ با شما به عنوان مخاطبدیندار است؛ اگر تشخیصش با ما باشد که "دور" می شود. مثل اینکه وقتی بهدکتر مراجعه می کنید و سرما خورده اید اگر برای آنکه مداوا بشوید شما را به انجامیک عمل غیر مرتبط دعوت بکند و مثلا بگوید دیگر به کسی محبت نکن ! شما بلافاصله بهاتکای معیارهای عقلانی که دراختیار دارید می گویید که چه ربطی دارد؟ و لذا نمیپذیرید که سخن و توصیۀ او، طبیبانه و برآمده از آگاهی های تخصصی اش باشد و به آن  نقد و اعتراض می کنید. بنابراین شما در مراجعه بهپزشک با تمام احترام و ضرورتی که برای تخصص او قائل هستید ، تقلید ابتدایی و محضنمی کنید و چشم بسته هر سخن او را از موضع "پزشکی" تلقی نمی کنید بلکه بانصابی از اجتهاد عقلی عمل و انتخاب می نمائید. یعنی اولا تکلیف تان را مشخص کردهاید که نزد چه دکتری با چه تخصصی بروید ، پیش هر متخصصی هم نمی روید  و ثانیا بررسی می کنید که چه کسی متخصص است؟ وثالثا وقتی هم به دکترمتخصص مورد اعتماد مراجعه می کنید، باز هم باب خردورزی وداوری خود را مسدود نمی کنید بلکه آگاهانه و عقل ورزانه انتخاب می کنید که چه بخشاز گفته ها و توصیه های او می تواند پزشکی و مرتبط با تخصص اش باشد و چه بخشی چنیننیست. اما انصافا چند درصد از مخاطبان ما چنین رویکرد و تعاملی با روحانیان دارند؟یا کلا یک موضع انکاری و نفی جویانه دارند و یا کاملا یک موضع پذیرش صد در صدی وتقلیدیِ محض! گویا در اینجا راه میانه ای وجود ندارد. حال آنکه همان شیوۀ عقلانیمراجعه به پزشک و هر صاحب تخصص دیگر، در مراجعه به عالمان دینی و روحانیان هم بایدمورد عمل قرار گیرد. هرچه که از من روحانی می شنوید را هم باید با آن اطلاعات پایهای که از دین دارید و با معیارهای عام عقلانی ، بسنجید و اگر در این نسبت سنجی ، ازانسجام برخوردار بود پذیرفتنی است و گرنه حجت و معتبر نیست. مثلا اگر من به شما رابه عنوان دین به یک عمل غیر اخلاقی دعوت کردم و مثلا بگویم که "دین می گوید آزاررساندن به غیر مسلمانان و تصرف در اموال آنان برای مسلمانان جایز است . شما چه میگویید؟ آیا می پذیرید؟ حتما نباید بپذیرید؛ چون می گویید که این در انسجام بااخلاق نیست. اما چند درصد مخاطبین روحانیت ما اینطوری هستند؟ نمی گویم حتی پامنبریها، آنها که خیلی هایشان چه بسا مریدانه می نشینند و می شنوند! منظورم فراتر از آن، خیلی از منتقدان و حتی روشنفکران هم هست. چند درصد هستند؟ 09 درصدشان نیستند! تقریباهمه آنچه که از موضع روشنفکری توسط منتقدان وطنی نسبت به روحانیت در داخل و خارجکشورنوشته و بیان شده است را خوانده ام ، بسیاری ازآنان وقتی می خواهند سخن و رأیبرخی از روحانیان را نقد کنند چشم و گوش بسته آنها را به عنوان سخن قطعی دین می پذیرند آنگاه یکسره به نقد آموزه های دینیمی نشینند . دقت کرده اید؟ 

البته نقدشان توام با ترس از تکفیر است.

نه اصلا ، چونخیلی از این نقدها در خارج کشور منتشر شده اند ، ضمن اینکه اتفاقا اگر ترس ازتکفیر هست باید به این شیوه ای که گفتم بیشتر متمایل باشند. یعنی اول ببینند اساسااین سخنان می تواند دینی باشد و بعد آن را نقد کنند نه اینکه بدون تامل و پرسشگریبپذیرند که این ، دینی است و بعد آن را نقد کنند.  یعنی بسیاری از روشنفکران ما هم در این حوزهناخردورزانه و غیرعالمانه عمل می کنند.

سرتاسر قرآنمخاطبش انسان عاقل است. و لذا هرچه به نام دین گفته می شود باید در انسجام بابنیان های عقلانی باشد. اما متاسفانه در حوزه های دیگر زندگی مان خیلی دقت می کنیمو معمولا نهایت تلاش را می کنیم تا بر اساس موازین و احتیاطات عقلانی عمل کنیم امادر حوزه دینداری  خیلی مسامحه کاریم.

 172727


منبع : خبرآنلاین

برچسب ها : #روحانیت #اینکه #ندارد #حکومت #ضرورت #تبدیل #تواند #انقلاب #روحانی #جامعه #عنوان #اجتماعی #قانون #دیگری #دیگران #وظیفه #تاریخی #اجباری #انسان #حکومتی #قانونی #دارند #شرایط #اخلاقی #نباید #زبانی #مخاطب #کاملا #رفتار #اجبار #تفاوت #فاصله #تعریف #آموزه #عقلانی #مفهوم #تقابل #اخلاق #اسلامی #ببینید #لازمه #درونی #نشانه #سابقه #آمریت #گرفته #باشند #معیار #نتیجه #ناگزیر #انتقادی #استفاده #بیرونی #پیامبر #تعبیر #داریم #توحید #توانید #بسیار #بگوید #خداوند #مرحوم #اینها #معرفتی #تجربه #دینداری #اجرایی #اضطرار #مختلف #الزام #تصمیم #گذشته #توجیه #گفتگو #برابر #روحانیون #تقلید #داشتند #نخبگی #الزامی #واقعیت #گزاره #امروز #تقدیس #نهایت #کارکرد #رفتاری #اندیشه #معطوف #مقابل #باشید #خصوصیت #طبیعی #حواشی #ضروری #البته #تاریخ #خواهم #ارتباط #چیست؟ #تردید #زمانی #موضوع #متاسفانه #اضطراری #ویژگی #زندگی #همراهی #مفاهیم #بسیاری #افراد #مجموعه #برخوردار #اصحاب #نهادی #تاثیر #اتفاق #بگونه #الاذهانی #اقتضائات #مراجعه #اینجا #نداریم #حقیقت #اولین #نیازمند #مباحث #احکام #احساس #عملکرد #مسئولیت #اساسا #کسانی #جایگاه #آمرانه #بگویم #هستیم #روحانیان #دائما #اسلام #تاکید #داوری #مبانی #تبلیغ #سرمایه #اثباتی #معنای #براساس #قابلیت #تداوم #تغییر #تثبیت #توصیه #مبارزه #پذیرفته #مصداق #شیطان #مبنای #مصلحت #تریبون #گویند #اطلاعات #دیندار #مجادله #انتقاد #ندارم #برآمده #ادامه #نداشت #معصیت #مهمترین #اینگونه #بیرون #عناصر #معمولا #حاکمیت #نادیده #رعایت #بیشتر #مسولیت #سیاسی #سخنگویی #معیارهای #عمومی #وگرنه #شناخت #بصورت #بگیرد #بنابراین #سیاست #فلسفه #کردیم #انصاف #قانونگذار #بیایم #تعمیم #اقناع #اجتهادی #بودیم #کننده #بازمی #مجبور #واجبات #منظور #هستید #نظارتی #بگذارد #انحراف #برنامه #پذیرد #اجازه #مجازات #دادند #مخاطبان #مرحله #طبیعتا #بالاتر #محبوب #مطلوب #پذیری #بپذیرد #استراحت #متوجه #رابطه #فرماید #فرآیند #معلوم #معرفی #برقرار #تئوریزه #ترسید #ابتدایی #ایجابی #واقعا #رهبران #ارایه #تبیین #ببینیم #بگیریم #رهبری #مسئله #رانده #اصرار #فرایند #صیانت #تکلیف #تخصصی #اختیار #بتواند #استمرار #قرارداد #استکه #اتفاقا #انقطاع #قداست #اینصورت #کنترل #روشنفکران #تولید #رفتارها #پزشکی #ثانیا #یکباره #نمونه #بهعنوان #اشتباه #یکسره #بگویند #مربوط #تشخیص #ادبیات #تکفیر #مضمون #منصفانه #بارها #اعتراض #تصریح #سخنان #استناد #اساسی #انشائی #دامنه #قیامت #قرآنی #بشمار #میزانی #دعوتی #نقدشان #محروم #شناختی #اصالت #معارف #متناسب #مواجهه #انبوهی #عرفیزدگی #ضرورتی #طلبگی #مرتبط #خشونت #تبعیت #اجتهاد #خردورزی #دارد؟ #پرسشگری #سلامتی #بایدهای #بکنید #خواهید #پایداری #حالیکه #چیزهایی #فرمودند #قاعده #کنید؟ #فراتر #تهدید #انتظار #لزوما #اتفاقی #مسلمان #گویید #دارید #انسانی #مخالفت #اصالتا #آنگاه #دانند #مرتبه #همینکه #شریعت #سلطنتی #ساختار #نقدمان #تقریبا #ابتدا #مرجعیت #مسائل #تناقض #خواهی #باشد؟ #بزرگان #اثرگذاری #مواجه #دقیقا #خواند #اعتماد #جدیدی #عمدتا #روبرو #جمهوری #کرده؟ #اخیرا #گرفتن #ریاست #تناسب #کارهای #ارزشمند #بخواهیم #دیدند #افزودند #بسنجید #بررسی #ارائه #چارچوب #منظورم #لاحقه #بپردازیم #بخشید #اشاره #کارهایی #خواسته #نداشته #بزرگی #اشکالات #توضیح #قاعدتا #لااقل #منتشر #مصاحبه #غیرقابل #توامان #برنمی #بفرمایید #شناختند #خصوصی #آیت‎الله #همینطور #بگذارید #نادرست #بگیرند #بگویید #خودمان #همراه #منطقی #معروف #بایدِ #همانگونه #الهیات #چنانکه #مرتکب #بهجرم #مصالح #ایجاد #اکنون #جهالت #تفکیک #تلویحا #تقابملمان #رفتارهای #خواهند #نقدتان #علاوه #اعتراف #پذیرش #اعترافش #آموزش #مستقیم #بدانیم #ملاحظه #اخروی #پیشینه #هستند؟ #پالتو #انسجام #بروید #نشینند #منتقدان #اینکار #شماست #انشاء #درهمان #دراین #اهمیت #محرومیت #میشود #صراحتا #ساخته #جاهایی #نگویند #منتسب #انتساب #طبیعت #جایگزین #خودتان #مسلمانان #نابسامانی #یافته #دستخوش #افزایش #مسامحه #مراجع #مستمر #رسمیت #مطالبه #نادرستی #آگاهی #داعشی #سوالات #درستی #تفاوتها #امکان #تسلیم #پیروزی #بیشتری #آلوده #دارد؛ #مشارکت #احساسی #منطقدرونی #انکار #ارجاع #اثبات #گفتگوی #جویانه #بخوانید #اندیش #ترویج #احساسات #انبوه #دراختیار #ماهیت #پدیده #کاسته #خودخداوند #فضیلت #کاندیداتوری #معیارش #رویکرد #غنیمت #غرامت #برخواسته #نماید #مثابه #برخورداری #معصوم #میدهد #میگوید #ابطالی #اعجاز #تنهایی #می‌رسد #شیعیان #متمایز #گیرند #عالمان #همگانی #سکولاریسم #بپردازد #الزامات #وظایف #خامنه‎ای #گذاشتند #سالهای #نمادین #میدانی #رفتند #اشکال #بعدها #رفتارهایی #نمایندگان #تحویل #اسلحه #دوران #استنباط #بهجای #شرایطاضطراری #نداشتم #بتوانید #نکنیم #باشیم #طراحی #گذاری #بنویسم #کهانسان #انجامد #برانگیزنده #هیچکس #ممکناست #پایان #ماجرای #دانشگاه #تهران #افزودیم #بارهایمان #ببخشند #اعتبار #خودشان #کتابخانه #شمولش #نقدهای #مطهری #قائم‎مقامی #ریخته #توانیم #دربرابر #نابود #اصلاح #ماجرا #دنبال #مدرسه #برانگیزی #مسابقه #کامیون #إِنَّ #اضطرارات #نشسته #آقایان #بودیم؛ #برایتان #غیراز #دانیم #انقلابیون #غیراخلاقی #منسوبان #غیرمنصفانه #افترا #نویسم #ساختارها #بروجردی #آیت‌الله #استاد #ایمانشان #خلافت #کرداری #بتوانی #ایمان #هرشکل #توانند #بیانجامد #معیاری #گفتند #زبانآمریت #عباسی #همیشه #جهانی #حقوقی #ندارند #درحکومت #اختیاری #تاثیرگذاری #مصلحانه #نگفته #احیانا #تقنینی #معقول #نیست؟ #روایات #جنایت #تفسیری #مولود #جداست #قرارگرفتن #نهادینه #تعابیر #نصابی #نخواهیم #نکنید #معتقد #نگرانش #باشد؛ #مقدار #انباشت #نداشتیم #تدوین #اجزای #پردازی #تمایلات #تقدیری #بپذیریم #مشفقانه #مناسبات #آناینکه #بیوتات #گفتیم #سخنگوی #موجودیت #ایناست #منتها #میتوانیم #دوقطبی #معطوفبه #واکنش #تدبیر #وجودی #مهارشده #داروها

لینک کوتاه مطلب :

نظر شما در مورد : قائم‎مقامی: حجاب واجب شرعی است اما اجباری نیست


X https://sport45.site/